زمستان بود و سرما و هیزمهای تری که در آتش بخاری دیواری، دودی داشتند سیاه و خاکستری و اتاقکی که اگر چونان پدر قد بلندتری داشتیم دستمان به سقف تیرهای چوبی سیاه شده از دوده میرسید. اجاقی گرم بود که از آتش بخاری سهمی داشت و پاهایی که به کنارههای آن دراز میشد تا گرمی را به دیگر اعضاء تن سرد ما برساند. نزدیکیهای افطار دیگی پر از آب روی سه پایه اجاق میجوشید و هنوز غذای افطاری آماده نبود. از بعدازظهر که گرسنگی بر من 8 ساله غالب شده بود به امید هنگامه افطار که دستها به کاسه آبگوشتی میرسید و لقمههایی برای سیر کردن شکم روزهدار از گلوی خشک پائین میرفت، گرسنگی را به جان میخریدم تا بزرگترها از اینکه در روزهداری صبوری کرده ام را خوش آید و دست نوازشی بر سرم بکشند.
گاه میشد که آتش بخاری خاموش میگشت و دودها لوله میشدند داخل اتاق تا آنجا که شعله کمرنگ چراغ گردسوز از پشت کاسه دودزده در فضای تیره نمایان نمیشد و به درستی صورت یکدیگر را نمیدیدیم. برای رفتن به پشتبام، نیمهسازهای بود که میشد روی آن رفت و فریاد الله اکبر سر داد با آن شوق که شاید صدای دیگری از آن سوی دیگر بیاید و رقابتی بود بین بچههای مدرسه که چه کسی صدایش بلندتر است.
وقتی آخرین لقمهها از گلو پائین میرفت، بیحالی دست میداد و خستگی از کم بنیهای که با آن تن لاغر در حال رشد سختی کار را مجالی برای تنپروری نمیداد اما بازوها توان کار کردن داشتند زیرا ما کودکان کار بودیم در باغی که هر چهار فصل در آن کار بود حتی اگر در زمستان به دنبال بادامهایی میگشتیم که کلاغ ها در زیر گل باغچه ها پنهان کرده بودند.
در کنار بخاری با آن شبهای فراموش نشدنی بعد از دعای افتتاح که آنقدر خوانده بودیم که همه حفظمان شده بود، نوبت به اشعار نسیم شمال میرسید که پدر با آن صدای طنزآمیز میخواندند:
«رمضان آمد و در سفره زارع نان نیست
در بر دختر او پیرهن و تنبان نیست
همه آنست که انصاف در این ویران نیست...»
و ما که وصفالحال زمانه را در آن اشعار میدیدیم و گویا از زبان همگان سخن میگوید تلخندی داشتیم و گاه خندهای به شادی از آنچه نمیدانستیم در صد متری ما چه میگذرد و چون در باغی بودیم که اطرافش همسایههای نزدیکی نبود جز درختان انار برگ ریخته ای که گنجشکان در زیر باران، پف کرده روی شاخهها ما را زل میزدند جنبندهای نمیدیدیم هرچند مرغ و خروسهایی هم در زیر درختان برای قوت لایموت چنگال به زمین فرو میکردند تا کرمکی بیابند.
آری نسیم شمال بود و آن شعرهای طنز وصف الحال که چون در سرمای زمستان میشنیدیم که:
«آخ عجب سرماست امشب ای ننه
ما که میمیریم در این هذه سنه
اغنیا مرغ و مسمی میخورند
خانه ما جمله سرما میخورند...»
باور میکردیم که همه مردم ایران وضعشان آنگونه بود جز از ما بهترانی که همیشه در دربار شاهان و حاکمان به سورچرانی دلمشغول بودند.
اما امروز 70 سال از آن زمان گذشته است به بسیاری از روستاها برقرسانی شده است و از آب لولهکشی هم برخوردارند. یخچال و تلویزیون و رادیو و گوشی تلفن همراه هم دارند و پشتبامهایشان به جای رویش شقایق وحشی از بطن خاک باران خورده دیشهای ماهوارهای روی سقف بام آسفالت شده نمایانند حتی اگر دیزی بعضی از آنها از گوشت خالی باشد. آن روزها دلمان از بیخبری خوش بود و با فقر و قناعت دمساز بودیم. اما امروز آنقدر دلمشغولی هست و تنوع غذایی که اگر دیروز نان خالی شکمها را سیر میکرد و دستی به شکرانه آن بالا میرفت امروز فقر و خط فقر معنای دیگری پیدا کرده است و نارضایتیها ریشه در توسعهای دارد که به نسبت هزینه ها درآمد ایجاد نشده است.
کودکان وقتی از خواب برمیخیزند و بزرگان هم اینگونهاند که به سراغ گوشیهای همراهشان میروند تا براساس ذائقه کسب خبر کنند و حرفی زنند. در فضاهای مجازی و اگر مجالی و خلاصی یافتند کنار سفره صبحانه بنشینند و ایراد بگیرند که چرا این هست و آن نیست.
عجب روزگاری گذراندیم ما و این شدیم که فعلا هستیم و چه روزگاری میگذرانند کودکان در این فصلهای رنگین مجازی با آن نیازهای کاذبی که نمیتوان نام آن را نیاز گذاشت و رقابتی که جنگ تعیین کننده آن است... نه آن روزگار فقر و فاقه خوب بود و نه این روزگار کذایی که فقر معنای دیگری پیدا کرده است شاید این سرنوشت بشری است که از آغاز هبوط آدم در این کره خاکی تا به امروز نه صرفا برای بقا با یکدیگر در تنازع اند بلکه برای حرصی که پایان ندارد.
و اما رمضان چه در خانه زارع نان باشد یا نباشد و چه در سفرههای رنگینی که به رقابت انداخته میشوند، رمضان، رمضان است هر چند ما شکل و شمایل آن را تغییر دهیم.
رمضان اصالتی دارد که اگر در آن بماند، معنی پیدا میکند. گرسنگیها و سختیهای آن لذتبخش و قابل تأمل اند اگر باوری حتی در سن 8 سالگی به بعد باشد وقتی که در روزهداری از گرسنگی در تابستان شکمهای خود را روی کف باغچه نمناکی میگذاشتیم تا سختیها را تحمل کنیم.
والسلام