روزنامه عصر مردم

روزنامه سیاسی - اجتماعی - فرهنگی صبح ایران

صفحه 7--19 فروردین 89

 

چراغ و کاربرد آن در فرهنگ عامه*
پژوهش از: مصطفی خلعتبری لیماکی

مقدمه
همانگونه که هوشنگ پادشاه پیشدادیان آتش را کشف کرد و به کارگزاران دستور داد در بین مردم تمام بلاد ایران قطعه های آتش پخش نمایند و به همه بفهمانند که نگذارند آتش ها خاموش شوند، با ظهور زردشت و طبق فرامین او، بر روی چشمه های نفت، خانه هایی ساخته «آتشکده» و به این وسیله جهت نگهداری آتش از زحمت مردم کاسته شد و در روشنایی بهتری به سر می بردند. مردم آن زمان به جای اینکه به آتش احترام بگذارند، آن را مقدس می دانستند. با ظهور دین حنیف اسلام تمام آتشکده ها را منهدم کردند، چرا که اسلام تنها خداوند را قابل تقدیس می داند. احتمالاً با از بین رفتن آتشکده ها مردم برای روشنایی در مضیقه افتادند و اگر آتش یک قریه خاموش می شد باید از دهات یا شهرهای مجاور آتش تهیه می کردند تا قریه خود را روشنایی ببخشند. شاید این گونه بود که اولین چراغ پی سوز اصلی که در واقع چراغ خانه بود، آتش سایر چراغ ها را تأمین می کرد.
و گاه یک چراغ اصلی آتش کل یک ده را فراهم می نمود. در اهمیت چراغ و روشنایی همین بس که در فرهنگ مردم ایران هر گاه چراغی روشن می شود، همه صلوات می فرستند.
اما امروزه که کارخانه های عظیم برق فسیلی، آبی و جدیداً هسته ای به وجود آمده اند، وسایلی که در حدود یک قرن پیش تولید روشنایی کرده و مردمان را از تاریکی شب نجات می دادند برچیده شده و حتی از برخی اثری باقی نمانده است.
در این نوشتار به طور اجمال به سیر تحول اسباب و لوازم روشنایی و چراغ در یکصد سال اخیر
نگاهی می اندازیم.
تاریخچه چراغ های روشنایی در ایران
اگر از برپانمودن آتش جهت روشنایی صرف نظر کنیم وسایل و لوازم تولید نور و روشنایی در یکصدسال اخیر در بعضی از نقاط کشور به این شرح بوده است. در گذشته از روغن بذر که از دانه های گیاه بذرک می گرفتند جهت روشنایی استفاده می کردند. در مناطق مرکزی ایران به ویژه اصفهان، اراک و یزد روغن بذرک برای فروش توسط افرادی به نام «بذرفروش»
عرضه می شد.
برای تهیه روغن چراغ از گیاه بذرک، ابتدا دانه های بذرک را که در سر خرمن پاک و غربال نموده بودند به جایی به نام اَسترخانه ASTAR XANE (عصارخانه یا عصاری) می بردند.
گرفتن روغن و کارهای مربوط به آن به عهده کارگرانی بود که در استرخانه مشغول به کار بودند. ابتدا بذرک ها را برشته می کردند و کسی که بذرک ها را برشته می کرد، همیشه مواظب بود بذرک ها نسوزد، یا کمتر از حد معمول برشته نشود. بعد از آنکه بذرک ها برشته می شدند آنها را در پاچال PACAL می ریختند. پاچال عبارت بود از گودی به طول 5/1 متر که دایره ای شکل بود. به طوری که یک سنگ غلتک به قطر 5/1 متر که بتواند در آن چاله دور بزند. ته این گودی را با سنگ می پوشاندند «سنگفرش می کردند» و دیوار اطراف چاله دایره ای شکل را با گچ چارو CARU اندود می کردند که در اثر حرکت غلتک و تماس با دیوار دایره، خاک با دانه بذرک ها مخلوط نشود. گچ چارو عبارت بود از مخلوطی از آهک و خاکستر که بسیار سفت و محکم بود. سنگ بزرگی که به شکل غلتک بود و در وسط سوراخ قرار داشت به وسیله گاو در دایره پاچال چرخانده می شد که به واسطه تماس سطح غلتک با سنگفرش کف پاچال، دانه های بذرک خرد می شد و به شکل آرد در می آمد.
گاوها را در محیط خارجی پاچال می گرداندند. چرا که بندهای سنگ را به یوق گاوها می بستند و در اثر گردش دایره ای شکل گاوها این سنگ غلتک مانند دایره وار در داخل پاچال حرکت می کرد و بذرک ها را می کوفت و به شکل آرد در می آورد.
در داخل پاچال و در مرکز آن چوبی قرار داشت که از خوابیدن غلتک در پاچال جلوگیری می کرد و نمی گذاشت سنگ بخوابد. در هنگام حرکت البته دیوارهای پاچال هم از طرف دیگر از خوابیدن سنگ غلتک جلوگیری می کرد. وقتی بذرک ها آرد می شد آن را از پاچال در می آوردند و غربال می کردند. سپس آرد را با آب مخلوط نموده وقتی آرد بذرک نم می دید آن را دوباره در پاچال می ریختند و آنقدر سنگ اَسترخانه را می گرداندند که خوب آرد و آب با هم مخلوط شوند و صدای «قب، قب» کبوتر از آن بلند شود: یعنی در اثر حرکت سنگ روی آردهای بذرک صدایی شبیه کبوتر از آن بلند شود در این وقت که به اصطلاح خوب عمل آمده بود آرد را از روی پاچال بالا می آوردند و روی ساج می ریختند  تا خوب حرارت ببیند و بعد آن را در سبدهای مخصوص که در آن زمان از گیاه مخصوصی به نام قِندِزغا qENDEZqA می بافتند، قرار می دادند. به این سبدها کوفه KUFE می گفتند. در هر 12 کوفه تقریباً هشت من آرد بذرک جا می گرفته که از این هشت من آرد بذرک سه من روغن چراغ
گرفته می شد.
کوفه ها را در جایی به نام چالکو CALKU دور هم می چیدند. چالکو عبارت بود از یک چاله دو متری که شبیه تنور بود. در پایین چالکو ناودان کوچکی قرار داشت که روغن چراغ در اثر فشار زیاد از آرد بذرک نم دیده و حرارت دیده جدا می شد و از این ناودان وارد دیگ بزرگی می شد. برای ایجاد فشار بر روی کوفه ها، از دستگاهی به نام قید qiD و یک چوب به نام شاه تیر استفاده می شد. قید عبارت بود از یک پیچ و یک سرپیچ که هر دو از چوب خیلی محکم ساخته شده بودند. سرپیچ می توانست روی پیچ قید که به طور عمود در زمین نصب شده بود به وسیله پیچ خوردن بالا برود... مانند پیچ و مهره. شاه تیر عبارت بود از چوب بلند قطوری که به طور افقی از سقف اَسترخانه آویزان می شد.
البته به وسیله چند بند کلفت که از موی بز می بافتند، شاه تیر به وسیله این بندها، از وسط آویزان می شد که یک سر آن «شاه تیر» آزاد بود و سر دیگرش به وسیله سوراخی که پیچ قید از آن عبور می کرد روی قید نصب می شد.
وقتی شاه تیر آزاد بود و می خواستند روی چاله بذرک که کوفه های بذرک در آن چیده بودند فشار زیادی وارد کنند، یک سنگ را روی چاله ای می گذاشتند که بذرها در آن قرار داشت و یک ستونی که به سر کوله SAR KULE معروف بود بین چاله و شاه تیر قرار می دادند.
وقتی سر شاه تیر به وسیله پیچانون سرپیچ روی قید بالا می رفت سر دیگر شاه تیر به پایین می آمد و روی سر کوله فشار زیادی وارد می شد و باعث فشار آوردن شاه تیر به سنگ چاله می شد. در نتیجه فشار زیاد و رفتن سر کوله و سنگ در داخل چاله، روغن چراغ از بذرک ها گرفته می شد. برای نگاه داشتن شاه تیر برای اینکه این طرف و آن طرف نرود، دو عدد چوب که به «کمک شاه تیر»  معروف بود قرار می دادند.
روغن چراغ حاصله بین صاحبان کارخانه «اَسترخانه» و صاحب بذرک به نسبت سه به یک تقسیم می شد. سه سهم به صاحب بذرک و یک سهم برای صاحب اَسترخانه بود (صحبت اله حاجیلو، اراک 1348 و رضا خراسانی، اراک، خمین 1357)
انواع چراغ های روشنایی
روغن بذرک تهیه شده را در اشیاء مختلفی که ساخته شده بود، می سوزاندند که طرح ها و شکل های مختلفی داشت آنهایی که فقیر بودند، روغن را در کوزه های گلی کوچکی ریخته و می سوزاندند. گنجایش این کوزه ها حدود 5/1 لیتر روغن بود. در برجستگی شکم کوزه، سوراخی بود که از آنجا پنبه را به صورت فتیله در آورده و به داخل روغن فرو می کردند و قسمت آزاد آن را که از سوراخ بیرون آمده بود و چون آغشته به روغن می شد مشتعل می کردند. از دهان کوزه نیز روغن می ریختند و کاری به فتیله و سوراخ آن نداشتند.
برخی نیز از بشقاب سفالین استفاده می کردند. استفاده از بشقاب تقریباً شبیه کوزه بود با این تفاوت که احتیاط لازم بود، چرا که ممکن بود هر آن روغن داخل بشقاب به روی زمین یا روی کرسی به ویژه در زمستان جاری شود. «نکته جالب خاصیت درمانی روغن سوخته بذرک بود که به آن خلط کولوله XELT-KULULE می گفتند. در داخل چراغهای سفالین، قسمت بذر سوخته را که رسوب می کرد برای التیام زخم ها از قبیل زخم چاقو، شمشیر و غیره استفاده می کردند.»
کسانی که متمکن بودند وسایل روشنایی مختلفی داشتند که یکی از آن پیه سوز بود. پیه سوز را از مس درست می کردند. در داخل پیه سوز یعنی در قسمت کاسه شکل آن پیه ریخته و در میان آن فتیله پنبه ای قرار می دادند و به این ترتیب از نور آن استفاده می کردند.
نوع عالی و به اصطلاح اعیانی آن چراغ شش لوله بود.
این چراغ ها قبل از ساخت فانوس کاربرد داشتند و بعد از آن فانوس اختراع شد. فانوس را چراغ بادی نیز می گفتند. فانوس ابتدا با شمع می سوخت. امتیاز آن بر سایر چراغ ها سوختنش در باد بود. فانوس را از پارچه های رنگین مخصوص قرمز می ساختند. پایین فانوس که در داخل آن شمع قرار می دادند، فلزی و قسمت بالای آن را از پارچه می ساختند. «علیرضا لاچیانی- اصفهان- فریدون شهر 1346»
بعد از فانوس های شمعی، چراغ های نفتی از قبیل لمپا LAMPA بود که انواع مختلفی داشت و از نمره 7 تا 10 «بسته به تنگی و گشادی شیشه و باریکی و پهنی فتیله آن» تقسیم می شد.
لمپاهایی که شیشه ای بودند از انواع بلور، فیروزه و... ساخته شده بودند که امروزه بسیار گرانقیمتند و به صورت های مختلفی دیده می شوند. رنگ آنها متفاوت و حباب آنها نیز همیشه شیشه ای است. بعد از لمپا چراغ های فلزی گردسوز اختراع شد و پس از آن چراغ توری «زنبوری» به بازار آمد.
با اختراع و گسترش استفاده از آن، همه این چراغ ها  به فراموشی سپرده شد و برخی از آنها نیز جنبه عتیقه به خود گرفت. هنوز در برخی دهاتها از چراغ گردسوز و چراغ زنبوری (سیتکا یا سوتکا SUTKA-SITKA) استفاده می شود. امروزه در بیشتر نقاط روستایی حداقل یک فانوس نفتی برای مواقع قطع برق وجود دارد. علاوه بر این نوع ابزارهای روشنایی، نوع دیگر از وسایل روشنایی طبیعی، پنجره ها یا نورگیرهایی بودند که در بالای سقف خانه ها تعبیه می شدند و گاه امروزه نیز کاربرد دارند. البته امروزه در حمام های عمومی بسیار دیده می شوند. علاوه بر مناطق کویری، این نورگیرها سابقاً در شمال کشور وجود داشتند. به طور مثال در تنکابن به این نورگیرها، روشناکن ROSANAKON یا روشن کن می گفتند که در سر بام خانه ها تعبیه می شد و شامل پنجره کوچکی بود.
(محمدعلی نیک دوست، تنکابن، نورالدین محله، 1382)
اما در کرمان در حدود صد سال قبل که هنوز نفت وجود نداشت برخی از اعیان از چراغ های لاله مردنگی MARDANGI که با شمع می سوخت استفاده می کردند. برخی مردم کاسب و طبقه متوسط لاله داشتند و برخی نیز از پیه سوز استفاده می کردند. ولی عامه مردم از چراغ موشی استفاده می کردند. چراغ موشی با روغن کرچک کار می کرد، البته برخی از روغن کنجد نیز استفاده می نمودند.
در ابتدای هر محله و بازاری یک کارگاه روغن گیری بود که از ساعت چهار الی شش بعدازظهر جلو درب هر کارگاهی شصت الی هفتاد زن و مرد ظرف به دست منتظر روغن چراغ بودند.
زارعان و مردم فقیر با هیزم روشنایی خانه را تأمین می کردند. چراغ بازارها، مساجد، کوچه ها و آب انبارها شامل ظروف کاشی گردی بود که با یک سیر روغن، 24 ساعت به طور دائم می سوخت.
کبریت به حد وفور نبود فقط یک نوع کبریت بود که به کبریت شهری یا رسمی معروف بود. این کبریت از چوب بلندی به اندازه سه الی چهار سانتیمتر تشکیل شده بود. (زهرا ایزدی، کرمان 7/11/68)
گِرجِنه GERJENE  نوعی چراغ بود که حدود هشتاد سال قبل مردم حسین آباد ملایر از آن استفاده می کردند و در شب های طولانی فصل زمستان زیر کرسی گرم یله می شدند و در پرتو نور ضعیف آن به گفتن قصه یا متل می پرداختند. این چراغ که از جنس سفال بود و از دو قسمت گِرجِِنه و پاسوز تشکیل شده بود، به وسیله سفالگران لالجین همدان ساخته می شد و فروشندگان دوره گرد آن را بار الاغ می کردند و در دهات و آبادی ها و شهرهای مجاور به فروش می رساندند. این افراد در میان کوچه پس کوچه ها پرسه می زدند و مدام با صدای بلند داد می زدند: «آی گرجنه پاسوز بپا که رفت و نماند»
مردم نیازمند هم با شنیدن این صدا اطراف آنها را می  گرفتند و با دادن مبلغی پول یا احیاناً تعدادی تخم مرغ یک گرجنه یا یک پاسوز و یا هر
دو را می خریدند.
گرجنه از نظر شکل و ساخت تقریباً شبیه یک قهوه جوش بود که در یک طرف آن دسته و طرف دیگرش شیاری جهت جای دادن نوک فتیله ایجاد شده بود. ساعتی به غروب مانده، زن خانواده مقداری کرچک پوست کنده را در هاون یا روی تخته سنگی خوب می کوبید تا کاملاً له شود. بعد قدری پنبه مهلوج آب ندیده را فتیله می کرد و آن را با روغن کرچک خوب مالش می داد تا فتیله پنبه ای کاملاً آغشته شود. همین که هوا تاریک می شد فتیله را میان گرجنه می گذاشت و نوک آن را طوری میان شیار گرجنه قرار می داد که سر فتیله به اندازه یک بند انگشت بیرون بماند. اگر در خانه کبریت یا آتشی وجود داشت نوک فتیله را با کبریت روشن می کرد و اگر کبریت نبود مقداری آتش را میان ظرفی می ریخت و در حالی که تکه ای کاغذ یا پارچه ای کهنه به دست گرفته بود، شروع می کرد پف کردن و به قدری پف می کرد تا آتش مشتعل شود و چراغ را روشن کند. با روشن شدن چراغ افراد خانه دسته جمعی صلوات می فرستادند. در شیراز می گویند: السلام علیک یا شاه چراغ یا آقای شاه چراغ...
اگر خانواده ای کبریت یا آتش نداشت منتظر می شد تا چراغ همسایه روشن شود و یکی از افراد خانه گرجنه خود را به دست گرفته به خانه آنان می رفت و ضمن گفتن جمله: «چراغتان همیشه روشن باشد انشاءاله» فتیله گرجنه را با چراغ همسایه روشن می کرد و برای آنکه باد آن را خاموش نکند، گرجنه را زیر لایه ای از چادرش می گرفت و به خانه برمی گشت. (مراد عبدلی، حسین آباد ناظم ملایر 1366)
آنچه تا اینجا گفته شد بیشتر از آن جهت بود که بدانیم نیاکان ما به چه میزان در تأمین روشنایی با مشکل مواجه بودند و چگونه روزگار می گذراندند.
برخی باورها و اعتقادات راجع به چراغ
-هرگاه در محفلی به ویژه در روستاها، چراغی روشن می شود مردم صلوات می فرستند.
-برخی معتقدند چراغی را که برای روشنایی مورد استفاده قرار می گیرد باید قبل از غروب آفتاب روشن کرد، در غیر اینصورت خیر و برکت آن خانه کم می شود.
-در برخی از نقاط ایران به ویژه شمال کشور رسم است تا چهل شب چراغی را بر گور کسی که تازه فوت کرده روشن می کنند یا در بعضی از روستاهای بیرجند رسم است که باید چراغ اتاقی را که میت در آن زندگی می کرده تا چهل شبانه روز روشن نگهدارند و عقیده دارند این کار باعث روشنی قبر او می شود.
-در حسین آباد ناظم ملایر مهمترین قَسَم مردم این بود که روی خود را به سوی چراغی که روشن بود می گرفتند و می گفتند: به شاه این چراغ قسم.
در برخی مناطق دیگر از جمله در تنکابن می گویند: «به سوی، سو= نور» این چراغ یعنی به نور این چراغ قسم یا در برخی نقاط لرستان گفته می شود به این شعله محمد قسم.
-در برخی مناطق ایران از جمله حسین آباد ملایر رسم بود وقتی می خواستند بگویند چراغ را خاموش کنید می گفتند که: «چراغ را راحت کنید» و هرگز از واژه خاموش برای چراغ استفاده نمی کردند. «مراد عبدلی حسین آباد ناظم ملایر 1366»
بازتاب چراغ در ادب عامه
تمثیل و مثل ها، کنایه ها و...
چراغی را که خدام برفروزد
هر که پف کند ریشش بسوزد
قصه مثل: در قدیم مردی خادم بقعه متبرکه ای بود و همه شب شمعی در آن بقعه می افروخت تا مردمان صاحب عقیده و فقرا آسوده باشند و از آن روشنایی استفاده کنند. از قضا یکی از شبها مردی طمعکار به این فکر افتاد که شمع را خاموش کند تا بقعه تاریک شود و نذوراتی که در آنجا هست را بدزدد.
سر فرصت آمد شمع را از روی شمعدان برداشت و بدون توجه به اینکه توی شمعدان مقداری پنبه هست به شمع پف کرد. شعله به پنبه اثر کرد و آتش گرفت. شعله زبانه کشید و ریش دزد سوخت.
و این مثل را بر زبان آورد که: چراغی را که خدام برفروزد- هر که پف کند ریشش بسوزد. (محمدعلی طاهری قزوین)
در صفحه 60 جلد دوم امثال و  حکم دهخدا این مثل به این صورت آمده است:
چراغی را که ایزد برفروزد
هر آنکس پف کند ریشش بسوزد
در همین زمینه سنائی گوید:
هر که در سر چراغ دین افروخت
سبلت پف کنانش پاک بسوخت
و مولوی می گوید:
هر که بر شمع خدا آرد پف
شمع کی سوزد بسوزد پوز او
چراغ تو تا صبح خواهد سوخت
قصه مثل: شخصی خری داشت لاغر و مجروح. شب ها تا صبح چراغ می سوخت. عاقبت به تنگ آمد خر را به کسی فروخت و گفت: ای عزیز الحال چراغ تو تا صباح خواهد سوخت. (ذوالفقاری 1385-1384)
چراغ با تو می گویم دختر عمو جان تو گوش کن
قصه مثل: دختری محسود دختر عم خود واقع شده بود و شبها چراغ یا پیه سوز طلائی را که داشت مخاطب قرار می داد و شکایت خود را به او اظهار می نمود ولی مخاطب حقیقی دختر عمش بود نه چراغ. (ذوالفقاری 1385-1384)
چراغ ما خاموش شد چراغ شما روشن
قصه مثل: شخصی گاوی مریض داشت و هر شب با عیالش چراغ برمی داشت و در طویله پاس می دادند که مردار نشود، دست قضا مشتری پیدا شد و گاو را خرید. فروشنده ضمن گرفتن قیمت به خریدار  گفت: چراغ ما خاموش، چراغ شما روشن و خریدار هم که از جمله سر در نیاورد ذوق کنان گاو را برد. (ذوالفقاری 1385-1384)
پاچراغی دادن
این زبانزد در موردی به کار می رود که وقتی مشتری در هنگام غروب به مغازه ای مراجعه کند و بخواهد نسیه ببرد در این صورت او مبلغ کمی پول به عنوان پاچراغی به صاحب مغازه می دهد تا فردا بقیه پول را بیاورد «این زبانزد هنوز هم در روستاهای تنکابن رایج است – نگارنده)
«شیرازی ها دم غروب سر چراغ نسیه نمی دهند» فقیری
چراغ از بهر تاریکی نگهدار
کنایه از پستی  و بلندی های روزگار و آینده ای که در پیش است.
چراغ از بهر تاریکی نگه دار
منه در روشنایی دل به یک بار
«سعدی»
یا:
زهجرت روز من گشته شب تار
چراغ از بهر تاریکی نگه دار
-چراغ پای خود را روشن نمی کند.
-فلانی، چراغِ دم باده
این ضرب المثل وقتی به کار می رود که بخواهند از کوتاه بودن عمر کسی حرف بزنند.
-چراغی روشن کردیم که مؤمن ها پاشونِ وَر نکوبن «ضرب المثل کرمانی»
این مثل زمانی مصداق پیدا می کند که بخواهند از بدون سود و نفع بودن کار برای شخصی سخن بگویند.
    -چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد.
-چراغ خاموش است و آسیاب می گردد
-چراغ خودسوز، انجمن افروز است
-چراغ درویشان است
-چراغ دزدان است، «خیلی کم سوست»
-چراغ در رهگذر باد نهان
-چراغ زیر دامن دارد
-چراغش سیلی خور باد شده است
دیدی که فراق شد فراغم
سیلی خور باد شد چراغم
-چراغ هیچکس تا صبح نمی سوزد
-دود چراغ خورده کنایه از تجربه زیاد است
-چراغ خانه ات روشن - نوعی دعا
-چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است
-به این سوی چراغ نوعی قسم است
-چراغ اول را که روشن می کند، از گفته درویشان
-چراغ را نتوان دید جز به نور چراغ
دلیل روی تو هم روی توست سعدی را
چراغ را نتوان دید جز به نور چراغ
«سعدی»
-چراغ را در روز می افروزد
کنایه از کار بیهوده انجام دادن
دوبیتی ها:
سحرگاهی رسیدم من به باغی
به مین باغ می سوزد چراغی
دِمین باغ نشسته خرمن گل
که دورش رِ گرفته پیر کلاغی
[مین= میان، دِمین= در میان، ر= را]
راویان و منابع:
-علیرضا لاچیانی، اصفهان، فریدون شهر 1346
-محمدعلی نیکدوست، تنکابن، نورالدین محله 1382
    -محمدعلی طاهری، قزوین، تاکستان
-مراد عبدلی، حسن آباد ناظم ملایر 1366
-ذوالفقاری حسن، داستانهای امثال تهران، مازیار 1384
     -علی اکبر قائم مقامی، نامه داستان یا امثال و حکم، به تصحیح سینا تبریزی، تهران، مستوفی 1378
*نجوای فرهنگ، شماره یازدهم بهار 88، فصلنامه پژوهشی واحد فرهنگ مردم

طنز در فرهنگ مردم فارس
بخش نخست
پژوهش از: ابوالقاسم فقیری
طنز را نمک زندگی می گویند؛ درست مثل عشق که تا دم مرگ همراهت می آید. با خواندن و شنیدنش به نوعی دگرگونی مطبوع دست می یابی،  که فارغ از زندگی، مسافرتی از درون را به قصد رسیدن به دقایقی ناب آغاز می کنی. احساسی شیرین داری، تبسمی گاهی و زمانی به پهنای صورتت می خندی و مروارید اشک را به صدف چشم هایت مهمان می کنی.
طنز دو رویه دارد؛ حکایت همان سکه است.
الف: زمانی طنز چون شلاق عمل می کند که به مرز آگاهی و بیداری می رسی و از پیله بی تفاوتی بیرون کشیده می شوی.
    ب: زمانی دیگر طنز عاملی است که تو را به سرزمین شادی و انبساط خاطر می کشد و شادی زندگی را از سر مهربانی به تو می چشاند.
در هر حال کار طنز تخریب نیست. میل به خیر دارد. یکی از ویژگی هایش سازندگی است. یعنی به این نیت به وجود می آید.
    مردم در مقابل طنز به دو گروه تقسیم می شوند:
1 -گروه مصرف کننده.
2 -گروه تولیدکننده.
که اکثریت با گروه اول است، نشسته اند که بخوانند و یا بشنوند. تا به نوعی در حد فرهنگشان عکس العمل نشان دهند. عده ای از همین دسته، به موقعیت خنده که رسیدند از ته دل می خندند، با تمام وجود می خندند، دلنشین می خندند تا با چهره خندان زندگی برای لحظاتی هم که شده روبرو باشند.
باز از همین گروه مصرف کننده، هستند کسانی که خنده را هم از خود مضایقه می کنند. هر زمان که شادی به سراغشان آمد درِ قلب هایشان را می بندند، خود را به کوچه علی
چپ می زنند.
گروه تولید کننده، طنزپردازانند که کارشان تعطیل بردار نیست. شب و روز نمی شناسند. اقلیت معدودی هستند که عاشقانه بدین مهم می پردازند. آن چنان در انزوایند که گاهی به چشم نمی آیند. طنزهای شیرین از دل همین مردم هستی می گیرند. طنز هم همچون ترانه های محلی آرام و قرار ندارد. دائم در حرکت است. کافی است طنزی در دل مردم خوش بنشیند، ساعتی بعد شیفتگان طنز آن را در سینه دارند. طنزها رازهایی هستند که کمتر بنده خدایی می تواند رازبان امینی در قبال آنها باشد. تولیدکنندگان طنز در همیشه تاریخ،  اندک بوده اند. به همین خاطر طنازان بزرگ تعدادشان به صد
هم نمی رسد.
فولکلور (فرهنگ شفاهی)
مردم هر کشور دارای دو نوع ادبیات هستند.یکی ادبیات مکتوب که شامل نظم و نثر می شود؛ آن چه از پیشینیان به صورت کتاب برایمان به یادگار مانده است. دیگری ادبیات شفاهی است که سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته و به امروز رسیده است. بدیهی است که نسل امروز هم وظیفه دارد که این میراث کهن را به نسل بعدی تحویل نماید. به ادبیات شفاهی «فولکلور» هم می گویند. فرهنگستان ایران به جای این واژه انگلیسی، «توده شناسی» را گذاشته است. بعدها نویسندگان و محققینی که در این زمینه کار کردند ترکیب هایی مانند: فرهنگ مردم، دانش عوام، دانش توده، فرهنگ عوام، فرهنگ عامه و فرهنگ عامیانه را در برابر لغت فرنگی فولکلور برگزیده و در نوشته های خویش
به کار برده اند.
در حقیقت فولکلور شاخه ای از علم مردم شناسی است. برای پی بردن به روحیه هر ملتی تنها مطالعه کمی در فولکلور آن ملت کافی است که خواننده آن ملت را بشناسد و به روحیات، افکار و طرز فکر آنها پی ببرد. این گونه است که متوجه اهمیت فولکلور می شویم.
جلوه های فرهنگ مردم
جلوه های فرهنگ مردم عبارتند از: ترانه های محلی، قصه ها و افسانه ها، لالایی ها، زبانزدها (ضرب المثل)، واسونک ها، ترانه های عامیانه، ترانه های مادران، متل ها، آداب و رسوم، باورهای مردم، جشن ها و اعیاد، غذاهای بومی، طب سنتی، بازیهای محلی، لباس و پوشش های محلی، واگوشک، معما، لغز و...
ترانه های محلی
مسلمونون چه ناداری بلایه
که هر که پول داره کدخدایه
می گیرن دستش بالا می شونند
نمی پرسند که اصلش از کجایه!(1)
(از ترانه های محلی فارس)
ترانه ساده ترین قالب شعر است. شعر مردم کوچه و بازار، شعر روستاییان پاک نهاد، شعر دلهای بی کینه. مضمون ترانه ها، عشق، آرزو، درد، حرمان، نامرادی ها، فریاد، عصیان، مرگ و سایر خواست های انسانی است.
ترانه ها را بزرگان برنمی تابند. آن را به چشم نمی آورند، ترانه ها در سینه ها جاخوش کرده اند. شکل مردمی گرفته و به امروز رسیده اند.به ترانه، دوبیتی، چهار پاره و چهار بیتو هم می گویند و من در این ترانه ها رگه هایی از طنز می بینم که می خوانید:
                   مرد- تابستون و بهار که چاروا دارُم
گلم چی چی می خوای واست بیارُم
زن- منم هیچی نمی خوام تندرسی
اگه بود جت رسید یک جفت اُرسی(2)
* * *
غریبم من، غریب بی کسم من
چو تنباکو به دست ناکسم من
گهی چاق می کنند، گه می فشارند
گهی آتش به جونم می گذارند
* * *
بسی بارون بباره دونه دونه
من و دلبر بشینیم کنج خونه
الهی مادر دلبر بمیره
من و دلبر بشیم صاحب خونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت   توسط عصر مردم