مراسم عروسی در فدشکویه فسا
گردآورنده: ابوالقاسم فقیری
به روایت: اسماعیل پور
جوانی که به سن ازدواج رسیده باشد و شرایط لازم را دارا باشد، پدر و مادر دختری را برای او در نظر گرفته و به او پیشنهاد می کنند. معمولاً جوان مخالفتی نمی کند، آنگاه یکی را به رسم قاصدی به خانه دختر می فرستند. در صورت موافقت خانواده عروس قاصد موضوع را به اطلاع خانواده داماد می رساند که داماد مورد پسند قرار گرفته است.
خانواده داماد خبر می دهند شبی را تعیین کرده به اتفاق چند نفری از بزرگترهای خانواده به خانه عروس می روند، از این طرف و آن طرف صحبت می کنند و سرانجام موضوع خواستگاری را پیش می کشند و می گویند: مراد ما را به غلامی قبول دارید یا نه؟
بعد از تعارف های معمولی پدر عروس می گوید: بله، مراد آقا هم نور چشم ماست.
آنگاه درباره مهریه، باشلق، خرج مطبخ «باروزی» صحبت می کنند، بهم چانه می زنند ولی سرانجام به توافق می رسند. در پایان نتیجه گفته هایشان را صورت مجلس می کنند و همگی زیر آن را امضاء می کنند. در اصطلاح می گویند سیاهه اش را نوشتیم.
چند روز بعد خانواده داماد یک دست لباس به عنوان «نشونه» برداشته همراه با مقداری شیرینی به خانه عروس می روند و لباس را به عروس می پوشانند. نشونه همان نامزدی است.
مراسم عقد:
مراسم عقد در خانه عروس برگزار می گردد. عروس را سر سفره عقد می نشانند روی سر عروس قند می سایند سپس آخوند می آید شرایط عقد را می خواند و از عروس بله می گیرد و مجلس را ترک می کند و یاران عروس و داماد هلهله کرده کل زده و واسونک میخوانند.
در این هنگام داماد وارد مجلس می شود و مجمعه ای هم پشت سرش وارد اتاق می کنند. این چیزها در مجمعه است: یک کاسه حنا که در وسط آن شمعی روشن می سوزد، یک دوری پر از شیرینی، یک دوری برگ سبز، ظرفی نِوَند NEVAND «اسفند»، آینه، یک جلد کلام الله مجید و یک جفت کفش.
داماد کفش را به پای عروس کرده و یک اشرفی طلا به نام «تو کفشی» به عروس تقدیم می کند. عروس هم متقابلاً حلقه ای دست داماد می کند. قدیم ترها رسم بود که عروس مقداری حنا به سر داماد می گذاشت.
سه روز بعد از این مراسم خانواده عروس 50 عدد تخم مرغ را پخته رنگ کرده مقداری قند و دارچین را کوبیده و سه تا از تخم مرغ ها را پوست کنده همگی را برای خانواده داماد می فرستند.
داماد هم سه تا از تخم مرغ ها را پوست کنده همراه با یک اشرفی برای عروس می فرستد. عصر همان روز داماد و نزدیکانش برای دیدن عروس به خانه عروس می روند، در این هنگام عروس گوشه ای پنهان می شود.
در این جا مادر داماد هدیه ای که طلا یا پول است به عنوان «روگشا» به عروس می دهد. عروس بیرون آمده و چهره خود را به داماد نشان می دهد و هر دو کنار هم نشسته سه تا از تخم مرغها را با هم می خورند. از این به بعد داماد می تواند به خانه پدر زن رفته و زنش را ببیند. روز بعد از تخم مرغ خوران خانواده عروس، داماد و پدر و مادرش را به مهمانی دعوت می کنند. رفت و آمدها ادامه دارد تا اینکه بخواهند عروسی کنند.
عروسی
ابتدا خانواده داماد خرج مطبخ «باروزی» که قبلاً صورت برداشته اند تهیه کرده به خانه عروس برده تحویل می دهند. این صورت عبارتست از: گوشت، برنج، نخود، آرد، قند، چای، سیگار، نمک، آبلیمو و زردچوبه و.... و به طور کلی چیزهایی که در یک مهمانی مورد استفاده است.
چند روز پیش از عروسی سه زن از طرف داماد و سه زن از طرف عروس در حالی که تعدادی کله قند به همراه دارند به خانه قوم و خویش مراجعه کرده و آنها را به عروسی دعوت می کنند.
به بزرگترهای فامیل یک کله قند هم پیشکش می کنند. صاحب خانه هم مقداری تخمک، شیرینی و خارک جلو آنها می گذارند که زنها این چیزها را برای خود برمی دارند.
یاران داماد در خانه داماد و یاران عروس هم در خانه عروس پذیرایی می شوند. نوازندگان محلی و یا مطرب ها را هم دعوت کرده و زدن ساز و نقاره شروع عروسی را اعلام می کند. عصر روز اول، عروس را با ساز و نقاره به حمام می برند. نیمه های شب عروس را از حمام بیرون می آورند که بدین مراسم «حموم روون» می گویند. عروس را در خانه می نشانند، مجمعه ای را پیش می کشند در این مجمعه این چیزها قرار دارد: ظرفی حنا، آب، شیرینی، شمع، برگ سبز، قرآن مجید و نوند «اسفند» مشاطه همراه عروس است و شروع می کند عروس را اصلاح کردن و آرایش نمودن.
رسم است زنهایی که در مجلس حضور دارند هر یک مبلغی به نام اوحنای AO-HENOY «آب حنائی» به وسط مجلس می اندازند و یکی بلند اعلام می کند: شباش شباش ننه عروس صد تومن اوحنای انداخت آنچه جمع آوری می گردد نصیب مشاطه می شود.
بعد عروس را حنا می بندند، جمعیت در فرصتی به خانه داماد رفته دلاک محل داماد را اصلاح کرده و حنا می بندد.
روز دوم عروسی بعد از صرف ناهار داماد را به حمام می برند ساز و نقاره این کاروان شاد را همراهی می کند. داماد که از حمام برگشت زنها به خانه عروس برمی گردند و مراسم گیس بافان انجام می شود.
در این هنگام هر کس بسته به تواناییش شباش می اندازد.
بعد از عروس مدعوین به سراغ داماد می روند، داماد را اصلاح کرده صورتش را تراشیده روی صندلی می نشینند. باز مراسم جمع کردن شباش انجام می شود. آنچه به دست می آید تماماً متعلق به داماد است که خرج عروسی از همین طریق
تأمین می شود.
هر که هدیه اش را داد سلمانی بلند اعلام می کند:
-های شباش، شباش بابای دوماد 1000 تومان هواداری دوماد کرد، خونهش آبادون. مراسم که تمام شد داماد به اتفاق دلاک محل به امامزاده ای می روند که آقای نهنگ نامیده می شود. در آنجا داماد دو رکعت نماز می خواند سپس به خانه عروس برمی گردند.
داماد دست پدرزن و مادرزن را می بوسد، پدر داماد یک دست خلعت، شامل پیراهن، جوراب، دستمال و مقداری پول جلو
داماد می گذارد.
دلاک و برادران داماد هم جوراب و دستمال هدیه می گیرند. شب که فرا رسید دیگر از شام خبری نیست و هنگام بردن عروس به حجله است.
جمعیت عروس را برداشته با ساز و نقاره به خانه داماد می برند، در خانه عروس یاران داماد سعی می کنند چیزی را بدزدند، این رسم در بعضی از نقاط فارس متداول است.
نزدیکی های خانه داماد عروس را نگاه داشته می گویند: پا انداز، پا انداز
یک نفر از خانواده داماد جلو آمده می گوید: من پا انداز و یا اینکه هدیه ای به عروس داده می شود.
جلو خانه داماد که رسیدند داماد در حالی که یک دسته مورد و یک آینه در دست دارد به پیشواز عروس آمده آینه را به دست یکی از اطرافیان داده با دسته مورد به سر عروس می زند.
«مورد گیاهی است سبز و خوشبو، از مورد برای تزیین حجله هم استفاده می کنند»
عروس را به حجله می برند، داماد کنار عروس می نشیند.
یک زن بزرگ خانواده که شوهر و بچه اولش زنده باشند شانه چپ و راست عروس و داماد را با نخ ابریشم بهم می دوزد بعد این دو نخ ابریشم را با کشیدن پاره می کنند سپس شست های عروس و داماد را با گلاب می شویند و عروس و داماد را تنها می گذارند.
داماد وظیفه دارد دو رکعت نماز حاجت بخواند.
چند روزی که از عروسی گذشت پدر عروس داماد و خانواده اش
را به ناهار دعوت می کند به این مراسم پاگشا و یا دوماد طلبون می گویند.
حاجی فیروز
نوشته: محمدجواد خردمند
نگاه اقدس خانم روی سر و صورت حسین آقا چرخید و برگشت، بچه ها را دید که گوشه اتاق کز کرده بودند و چشم به پدر دوخته اند.
اقدس خانم گفت: حسین آقا غصه نخور، بعد از عیدم روز خداست.
محسن از جایش بلند شد و نگرانی پدرش را با لبخندش از پنجره اتاق به بیرون پرت کرد.
گفت: بابا، اگه گفتی معدلم چند شده؟
حسین آقا اخمش را باز کرد و گفت: «نوزده و نیم»
محسن تک زبانی گفت: «بیس»
اقدس خانم سینی چای را روی گل قالی گذاشت و پرسید: «حرف حساب شون چیه؟»
حسین آقا چشم اش را روی گل قالی چرخاند و گفت: «می گن بودجه نداریم!»
فرش فروش به حسین آقا گفته بود جفتش را صد و هشتاد هزار تومن می خرم. اقدس خانم به او گفته بود بعداً باید همین هارو ازش سیصد هزار تومان بخریم، بی خود به فکر فروش فرش ها نباش، بالاخره امسال هم یه جوری می گذرونیم.
محسن و حسن تو حیاط پچ پچ می کردند که حسن گفت: «باشه من ضرب می زنم، این جوری... بعد رفت سطل پلاستیکی را برداشت و با دست کوچکش روی سطل ضرب گرفت.
محسن گفت: آره خوبه، منم با مقوا یک کلاه بوقی درست می کنم و صورتم را سیاه می کنم و دایره می زنم و می خونم: ارباب خودم سلامو علیکم، ارباب خودم سرتو بالا کن، ارباب خودم بز بز قندی، ارباب خودم چرا نمی خندی؟
بعدش هم می خونم: حاجی فیروزه سالی یه روزه، حاجی فیروز اومده با لب خندون اومده...
آن وقت پولا را که جمع کردیم...
اقدس خانم از داخل اتاق داد زد: «بچه ها بیاین شام بخورین»
اقدس خانم چادرش را از روی سرش برداشت و وارد اتاق شد. دید حسین آقا چشم از گل قالی بر نمی داره.
اقدس خانم یک بسته پول گذاشت روی قالی و گفت: «مرد، نگفتم خدا بزرگه! امروز رفتم مدرسه محسن، پیغوم داده بودن پدر یا مادرش بیان مدرسه.
گفتم شاید دوباره پول بخوان و اگه تو بری ناراحت می شی، خودم رفتم.
معلم محسن من را کشید کناری و این بسته رو داد و گفت: «این جایزه محسنه، فقط بین
خودمون باشه»
محسن از پشت ستون ایوان مدرسه لبخند مادرش را درون قلبش جای داد. آقای معلم ساک و لباس و کلاه بوقی محسن را با خود برد.
منبع: مجله کلک، «ماهنامه فرهنگی و هنری»- شماره 145- فروردین 83
پرورش گوسفند در روستای چهل چشمه
گردآورنده: سرافراز باقری
به روایت: غریبعلی حسن زاده- لهراسب باقری
یکماه بعد از عید نوروز گوسفندان ماده چه میش و چه بز شروع می کنند به بَر آمدن BAR-AMADAN «آماده جفت گیری می شوند» صاحب گله هم قوچ «گوسفند نر» و پازن «بز نَر» را در بین گله رها کرده تا میش ها و بزها آبستن شوند... زمان بارداری آنها حدود پنج ماه طول می کشد... برابر می شود به اول مهر... آن وقت گوسفندان شروع می کنند به زاییدن.
به مجردی که گوسفند زایید یکی پستان گوسفند را به دهان بره اش می گذارد. بره شروع می کند شیر مادر را خوردن. بره شیر را که خورد توانایی این را پیدا می کند که روی پاهایش بایستد و راه برود.
آنگاه زن یا دختر صاحب گله ظرفی آورده بقیه شیر گوسفند را می دوشد، از این شیر آغز Agoz درست می کنند.
طرز تهیه: ابتدا شیر را با پارچه نازکی صاف می کنند، بعد آن را در دیگی ریخته دیگ را روی آتش می گذارند. به وسیله تکه چوبی شیر را هم می زنند تا شیر نَبُردNABORAD «خراب نشود» آنچه در دیگ باقی می ماند آغز نام دارد که آن را می خورند.
زاییدن گوسفندان یکماهی طول می کشد. برای نگهداری بره و کهره ها جایی آماده می کنند که بدان کُله KOLE «کلبه» یا نی چین هم NEY-CIN می گویند.
نی چین محوطه ای است که اطرافش را نی و تکه های بند قرار می دهند. چیزی شبیه حصیر که در حدود 10 تا 12 متری طول دارد. در هر نی چین 40 تا 50 بره و بزغاله می توانند زندگی کنند.
حالا دیگر کهره ها و بره ها مادر خود را می شناسند و به مجردیکه رها شدند برای شیر خوردن به طرف مادرانشان می روند. در پاییز و زمستان چون سرما وجود دارد و بی علفی هم هست گوسفندان شیر کمی دارند که این شیر نصیب بره ها و کهره ها می شود. ولی نزدیک بهار ده، بیست روز مانده به نوروز علف ها کم کم سبز می شوند و هوا کم کم گرم می شود. در این هنگام مادرها را از بچه هایشان جدا می کنند. جدا کردن آنها در اول شب صورت می گیرد. حالا دیگر فرصتی است که شیر گوسفندان را جهت تهیه ماست، کره و روغن بدوشند.
فردا که گله از چرای روزانه برگشت از جوی آبی که نزدیک آبادی است آب خورده به طرف خانه می آید. چون به خانه رسید چوپان چوبی را که در دست دارد و بدان کلاک KALAK می گویند تکان داده می گوید: دان هَه- دان هَه DAN-HA در اینجا گوسفندانی که شیر دارند خودشان متوجه شده و گوشه ای جمع می شوند و به جایی می روند که زن و دختر صاحب خانه آنها را بدوشند. به این محل آغُل Agol می گویند.
بین آغل جای کوچه مانندی است که از دو سر باز است. زن معمولاً سر کوچه و دختر ته کوچه می نشیند و هر کدام دیگی کنار دست دارند. چوپان میان کوچه ایستاده در هر نوبت گردن گوسفندی را گرفته و به دست آنها می دهد و آنها دوشیدن شیر را شروع می کنند.
چون دوشیدن شیر تمام شد آن زمان کهره و بره ها را آزاد می کنند که ته مانده شیر مادر را بخورند. شیری را که دوشیده اند
ابتدا توسط همان پارچه ای که از آن صحبت شد صاف کرده، بعد آن را در ظرفی ریخته، ظرف را روی آتش می گذراند، چون شیر جوش آمد ظرف را روی زمین گذاشته صبر می کنند تا سرد شود.
آنگاه بدان مایه ماست اضافه کرده، سر آن ظرف را می پوشانند تا ظرف گرم بماند. چند ساعتی که ماند شیر به ماست تبدیل می شود. سحرگاهان زنان خانواده از خواب بیدار شده ماست ها را در مشک می ریزند و آب بدان اضافه کرده چوبی را که روی مشک قرار داده به حرکت در می آورند و کم کم کره آماده می شود.
این دستگاه ساده را که بر سر سه چوب نصب است نهره NEHRE می گویند.
کره را بیرون آورده و در کره دان جا می دهند. بعد از چند روز کره های جمع شده را گرم کرده از آن روغن می گیرند.
دوغی را که در مشک می ماند جوشانده تا غلیظ شود. آنگاه از روی آتش برداشته، می گذارند تا خنک شود. بعد آن را در کیسه هایی کرده می آویزند تا آبش خارج شود. مخلوط به دست آمده لورک LURAK نامیده می شود که از آن کشک تهیه می کنند، آب به دست آمده را هم می جوشانند، آنچه باقی می ماند به نام قره قروت نامیده می شود که ترش مزه بوده و بچه ها بدان خیلی علاقه دارند.
شش ترانه بهاری از علی ترکی
بهار آمد که از نو گل بکارم
به باغ آرزو سنبل بکارم
گلی خوشبوتر از گل های گلشن
به رنگ دیده بلبل بکارم
***
طبیعت ساز گل را ساز کرده
که بلبل لب دوباره باز کرده
غزل پردازی بلبل از آن است
که غنچه در چمن اعجاز کرده
***
مبارک بادت این روز و همه روز
تو را هر روز بادت روز نوروز
همه روزت به مهر و مهربانی
رسد تا پرتو ماه شب افروز
***
بهاری مشکبو آورده نوروز
بنفشه طرف جو آورده نوروز
که ما بار دگر سرمست گردیم
می صاف و سبو آورده نوروز
***
همیشه عاشق گلزار بودم
که در وصف بهار و گل سرودم
هم آوا، با همه مرغان عاشق
طبیعت آفرین را می ستودم
***
به ایمان و به معنای عدالت
نگفتم آنچه بار آرد خجالت
ز پا تا سر زبان گشتم چو سوسن
زبانی که ز دل دارد حکایت
باورها و شکار
حسن حاتمی
کهیار سبیل ایلیاتی خود را دست کشید؛ کلاه دو گوش را بر سر جابجا کرد به گونه ای که بخشی از کاکل به شدت سیاه او پیدا بود، قطار را حمایل کرد و شال و کمربند را محکم ساخت. دستی بر کفل و پهنای گردن اسب قزل خود زد، اسب را نوازش کرد و بر زین اسب جهید.
دو دل و با تردید فشنگ ها را شمرد، انگار چیزی او را باز می داشت، برای چندمین بار فشنگها را شمرد. پنج تیر شکاری را در دست راست گرفت، آنگاه رکاب بر شکم اسب زد و لگام کشید، هر طور بود کهیار اسب را به راه انداخت و یک راست به جانب گل چمن که در کنار اجاق در گوشه جنوب- شرق خانه در کنار دروازه حیاط بر زمین نشسته و بر تابه نان می پخت، رفت.
کهیار شنیده بود که اگر پیش از رفتن به شکار، ماشه تفنگ خالی را بر سینه نوزادی بچکاند، آن روز شکار مناسبی خواهد داشت. این بود که لوله تفنگ را بر سینه نوزاد خود که در بغل گل چمن بود گذاشت. گل چمن گردن کج کرد و ملتمسانه و رنگ پریده به لوله تفنگ و چهره در هم کهیار نگاه کرد و «مشتکی» (mostaki نان خانگی که با دو چانه و دانه گیاهی زده تهیه می شود) که آماده کرده بود به کهیار داد.
کهیار به آرامی اما نگران ولی باورمند ماشه را چکاند. تنها گلوله ای که در لوله پنج تیر مانده بود و کهیار را به شمارش چند باره فشنگ ها واداشته بود شلیک شد و گل چمن و بچه اش را به زمین در غلتاند. کهیار از مشاهده آن وضعیت فریادی کشید و بتاخت از دروازه بیرون رفت.
* * *
از آن پس کهیار دیگر دیده نشد. اما می گویند هر صبح قبل از طلوع آفتاب، کهیار در تاریکی- روشنی، پنج تیر به دست در افق ده دیده می شود که ناله کنان می تازد و ناپدید می گردد.
یک رسم نوروزی در روستای بابا ایور سیاخ
گردآورنده: سبزعلی رستمی
در این روستا سه روز بعد از عید نوروز پیرزنی مقداری آرد، مشکی آب، یک جفت ملکی تهیه کرده به اتفاق تعدادی از دختران آبادی بعدازظهر به خارج از روستا می روند و منتظر می مانند تا باد بیاید آنگاه خطاب به باد می گوید:
اگر گشنه ای این نون «آرد را به باد می دهد»
اگر تشنه ای این آب «مشک آب را به جلو پرتاب می کند»
اگر پای پتی «برهنه» هستی «این هم ملکی»
اگر عروسی داری این هم کِل KEL و شروع می کنند به کل زدن و باور دارند که باد گرسنه در آن سال به سراغشان نمی آید و در طول سال گرسنه نمی مانند.

