در نشستی با عبدالعلی دست غیب مورد بررسی قرار گرفت؛
ادبیات معاصر و چالش های پیش رو
اشاره:
استاد «عبدالعلی دستغیب» از اندیشمندان ادبیات معاصر است که در حوزههای نقد ادبی، تحقیق و پژوهش ادبی تاریخی و ترجمۀ آثار فیلسوفان و شاعران جهان فعالیت میکند و در کارنامۀ ادبی او جدا از مقالههای پرشمار ادبی انتقادی، حدود پنجاه اثر چاپ شده به چشم میخورد.
دلمشغولیهای استاد دستغیب شعر، ترجمه، تحقیق ادبی و تاریخی و نقد ادبی است و از جمله آثار ارزشمندش میتوان به کتاب «سایه روشن شعر نو پارسی» اشاره کرد که در سه بخش: دربارۀ شعر، نیما و شاعران بعد از او و موج انحراف به رشتۀ تحریر درآمده است و هنوز هم بسیاری از دوستداران ادبیات در بحثها و مجادلههای ادبی خود به مطالب این کتاب استناد میکنند.
چندی قبل فرصتی دست داد تا با این استاد بیبدیل نشستی دربارۀ آسیبشناسی ادبیات معاصر ایران و جایگاه آن در کشور و همچنین سنجش اجمالی جنبش پستمدرن در عرصه ادبی داشته باشیم.
استاد عبدالعلی دست غیب سخنانش را به دنبال این پرسش آغاز کرد:
ادبیات چیست و ادبیات معاصر چه جایگاهی در کشور دارد و ادامه داد:
طوماری مصری پیدا شده که به شعر است و قدمت آن به سه هزار سال پیش میرسد. در این طومار آمده که هیچ چیز پایدار نیست و همه چیز به تعبیر کتاب جامعه در عهد عتیق، باطل اباطیل است. عموماً تصور ما این است که زندگی جزیرهای سبز و خرّم است که هیچ حادثهای در آن اتفاق نمیافتد و خیلی آرام است. در حالی که زندگی دیگ جوشان است و فرهنگها با هم ارتباط دارند. از گذشتههای دور روابط تمدنی بین واحدهای زیستانسانی وجود داشته و حتی بعضی فکر میکنند آمریکا 300 یا 400 سالی است که کشف شده، در حالی که این طور نیست و خشکه باریکهای وجود داشته که از استرالیا و ژاپن و چین و اقیانوسیه به آمریکا میرفتند و برمیگشتند و به واسطۀ سوانح طبیعی این راه خشکه که به آسیا و قاره جدید ارتباط داشته زیر آب رفته و نیز در آنجا تمدن خیلی قدیمی آزتکها در مکزیک پیدا شده و همه اینها نشان میدهد که کشف آمریکا مربوط به کریستف کلمب نیست. او آمریکا را کشف نکرد، بلکه آن را بازدید کرد.
تمدنهای بزرگی در گواتمالا، شیلی و مکزیک وجود داشته است. بنابراین وظیفۀ رسانهها این است که در طرح مسأله در زمینههای سیاست، ادبیات، علم، هنر و زندگی اجتماعی، درست عمل کنند و مسایل را به گفتمان بگذارند تا حقیقت کشف شود. اساس فرهنگها بر دیالوگ بوده است. تأثیراتی که آریاییها بر مردم بومی ایران میگذارند، خیلی زیاد است. ایرانیهای بومی تمدن بزرگی داشتهاند. پژوهشهای تپه «سیلک» این موضوع را به خوبی نشان داده است و برخلاف آریاییهایی که به هند میروند و به غلبه متوسل میشوند، آریاییهایی که به ایران میآیند با ایرانیهای بومی، مصالحه میکنند و نام این سرزمین را خانه آریایی میگذارند. نظریهای وجود داشت که میگفتند آغاز تمدن از یک نقطه به خصوص شروع شده است. این نظریه امروز مردود شده و باید گفت فرهنگ و تمدن همزمان با هم در مراکزی که کنار رودخانه و دریا بوده، پیدا شده و کمکم گسترش پیدا کرده است.
در زمینه هنری هم همین طور است. در معماری تختجمشید معماران سومری، یونانی و آشوری دخالت داشتند. پس در تاریخ هم واحدهای انسانی متمدن که قدمت آنها هفت هزار سال است، و بین شهرنشینی و گلهداری (کوچ و اسکان) در حرکت بودند، در میراث مشترک نوع انسانی سهیم بودهاند.
کلمه ادب به معنی نظم و ترتیب و هوش و درایت است. کلمه ادبی چون در زبان عربی کلمه مؤنث است با الف و ت جمع بسته شده است. لیتراتور فرانسه همین معنا را میرساند. کلمه ادب، که برخی معتقد هستند اصل آن ایرانی است مجموعه آثار نظم و نثر یک واحد انسانی را نشان میدهد به شرطی که دارای مزایای هنری باشد و آن را هم عامه و هم خواص بپسندند و دارای فصاحت، بلاغت، زیبایی و رسایی باشد مثل شعر حافظ و سعدی. زبان ما از اقتباس و دانستن اشعار غیرایرانی مثل بودلر و گوته صدمهای نمیبیند. زبان فارسی بسیار غنی است و از وسیعترین و غنیترین زبانهای دنیاست.
درباره ادبیات کلاسیک فارسی به ویژه ادب و زبان فارسی دری دانشورانی مانند نولدکه، هانری ماسه، کریستن سن، ادوارد براون، اته، ریتر، ملکالشعراء بهار، قزوینی، دهخدا، دکتر معین...آثاری سودمند و ارزنده ارائه کردهاند و نشان دادهاند این ادب و نویسندگان و شاعرانی مانند رودکی، فردوسی، خیام، مولوی، سعدی و حافظ... برگهای زرینی به دفتر فرهنگ جهان هدیه کردهاند اما ادب معاصر ما از دوره مشروطه آغاز میشود.
تجدّد ادبی است و حاصل آشنایی نویسندگان و شاعران ما با آثار ادبی و فلسفی اروپا. این ادبیات که نمونۀ شاخص آن در نثر صادق هدایت و نمونۀ پیشگاماش در «نظم» نیما یوشیج است هنوز مانند ادب کلاسیک فراگیر نشده و عامۀ مردم با آن آشنایی ندارند ولی جوانان و تجدّدخواهان آن را دوست دارند و میخوانند. تجدّد ادبی ما صد سالی است آغاز شده و رو به پیشرفت داشته. برخی از اشعار و قصههای مدرن فارسی به زبانهای دیگر ترجمه شده و توجه ادبشناسان اروپایی، آمریکایی و ژاپنی را به خود کشیده است. در اندازه های ادب کلاسیک نیست اما هر چه هست وصف حال امروزین ماست. در این عرصه همه گونه شعر و قصه به وجود آمده: ادب واقعگرا، سورئال، نمادین، اکسپرسیونیستی و حتی پستمدرن و امروز دیگر نمیشود وجود و واقعیتاش را انکار کرد. البته در جوار آثار نوآوران ما قالبها و مضامین ادب کلاسیک نیز از سوی بعضی ادیبان به کار گرفته میشود و غزل، قصیده، رباعی و قصههایی به سبک قدیمی سروده و نوشته و چاپ و نشر میشود که به نظر تجددخواهان چنگی به دل نمیزند و شور و فکری را برنمیانگیزد. ادب معاصر به سبک قدیم در نهایت تکرار مکرر است و نوعی بازگشت فکری و ادبی است و گمان میرود تفننی بیش نباشد چرا که به گفته شاملو نوشتن این گونه آثار در زمان سعدی و حافظ نیز ممکن بوده است. دگرگونیهای شتابآور دو سه دهۀ اخیر چنان شگرف بوده است که هیچ عرصهای از عرصههای ادب و فرهنگ جهان را دست نخورده باقی نگذاشته و همه ساحتهای زیستی و تمدنی انسانها را بر آشوبیده و مُشکلدار کرده است. پس چگونه ادب امروز میتواند همچنان ثابت و راکد بماند و یک عمر سخن از شمع و پروانه و زلف یار بگوید؟ از این گذشته مگر نشنیدهاند که: سخن نوآر که نو را حلاوتی است دگر!
چگونه میشود سخن نو آورد؟ با الفاظ و مفاهیم قدیمی که امکان ندارد. همان میشود که بود. دگرگونی باید بنیادی و خودجوش باشد. روزی بر زبان آوردن کلمۀ «جمهوری» معادل کفر و زندقه بود اما امروز این کلمه در سرخط همۀ نامههای اداری به چشم میخورد. زمانی زنها حق نداشتند عواطف و احساسات خود را بر زبان آورند چه رسد به این که آنها را به شعر یا قصه در آورند و نشر دهند ولی امروز شاعران و نویسندگانی مانند فروغ فرخزاد و سیمین دانشور کتابها دارند و بسیاری آثارشان را میخوانند.
ادب معاصر فارسی جایگاه خود را یافته است و ادبای قدیمی را به حاشیه رانده. مقام فردوسی و بزرگان دیگر ادب کلاسیک محفوظ است اما آنچه برای آنها وضعیّت وجودی بود برای امروزیان زمینۀ کار است.
بعضی از نویسندگان غربی، روند روابط بین آدمها را بر اساس دیالوگهایشان ادبیات میدانند و گرایش به سبکهایی مثل پستمدرن که نظم نوشتاری و محتوایی ندارد، مشاهده میشود، آیا ادبیات با توجه به پیشرفت جهان در فناوری و تأثیر آن بر آدمها، در مسیر درستی حرکت میکند؟
بحث دربارۀ مکتبها یا جنبشهای ادبی بسیار مفصل است و در ادبیات فارسی هم میبینیم که قصیده رایج قرنهای سوم تا پنجم هجری بعد به غزلهای حافظ و سعدی تبدیل میشود. با جامی دورۀ ادبیات کلاسیک و سبک خراسانی و عراقی تمام میشود. بعد به سبک هندی میرسیم که سرآمد آنها بیدل دهلوی است. شاعری که در تاجیکستان آنقدر به او علاقهمند هستند که با اشعار او مشاعره میکنند و به دیوان او تفأل میزنند.
بیدل در آثارش انتزاع میکند و برای فهمیدن مفاهیم اشعارش که یک نظم هندسی بر آن حاکم است، گاه ساعتها وقت و زمان نیاز است. اما شعر سعدی سریع حس میشود. آثار بیدل ناشی از نوعی سمبولیسم است که در قرن نوزدهم فرانسه خیلی رواج یافت.
در دورۀ قاجاریه، ادیبان از اشعار سبک هندی خسته میشوند و دوباره رجوع میکنند به قصیده سبک خراسانی و غزل سبک عراقی گفتن و سپس شعر مشروطه با آثاری از دهخدا، لاهوتی، ایرجمیرزا و... روی کار میآید.
کلمه پستمدرن از سال 70 در ادبیات فارسی پیدا شد و من در ابتدا با این سبک مخالف بودم. حافظ یک قله و فردوسی یک کوهستان است. اشعار خاقانی را نمیپسندم چون کوششی و مصنوع است اما آدم با خواندن اشعار سعدی مدهوش میشود.
در ادبیات جهان نگاهها و سبکها متفاوت است. در مثل در سبک سمبولیسم نمیتوان با معیار رمانتیسیسم عمل و نقّادی کرد. میکل آنژ و پیکاسو هر دو نقاش هستند اما تفاوت نگاه و موقعیت تاریخی و احساساتشان، آثار آنها را متمایز از هم میکند.
هر هنرمند و هنرپذیری ذوق، اندیشه و حالتی خاص خود دارد. به گفتۀ صائب:
مرا ز سیر چمن غم تو را نشاط رسد/ تو خندۀ گل و من داغ لاله میبینم
سبک پست مدرن پس از پایان جنگ جهانی دوم پیدا شد. نخست بحث دربارۀ معماری بود سپس دامنهاش به ادبیات و فلسفه کشید. این سبک هم نظم محتوایی و هم سبک نوشتاری دارد و حاکی از وضعیت بحرانی است و بنیاد آن بر شالودهشکنی مفهومهای کلی، پارادوکس، تناقض و بازنمایش استهزایی قرار داده شده و در واقع یک انقلاب عجیب فلسفی و هنری است.
حافظ کاملاً با طبیعت عجین شده و بیان احساس طبیعی در آثارش دارد، اما بسیاری از شاعران ما از این احساس طبیعی دور شدهاند. آیا امروز در عصر فناوری و پیشرفت هنوز هم از طبیعت گفتن جایگاه دارد؟
حرف و حدیث زیاد است و حرف و حدیث حافظ هم کهنه نمیشود. عجین شدن حافظ با طبیعت و گل و باغ را نمیفهمم. یعنی او فقط از طبیعت (یا به تعبیر یونانی: فوسیس) حرف میزند. آیا نمیشود در عصر جدید، در عصر فناوری از احساس طبیعی حرف زد؟ مگر نمیدانید که طبیعت و نمودهای پیرامون ما دائم دگر میشود و صورت نو مییابد.
انسان امروز به مدد علم کوه و دریا را مطیع خود کرده و در آستانۀ سفر به کره مریخ است. میگویید بد است؟ چرا؟ مگر چرخۀ نخریسی بافنده هزاران سال پیش (و گاندی سادهدل) فن و ابزار بشری نبوده و نیست؟ این حرفها را روزی هیدگر متفکر مشهور اگزیستانسیالیسم آلمانی میزد. او از دیدن تصاویر فضانوردان در کره ماه به وحشت افتاده بود که: زمین دیگر قرارگاه انسان نیست و او از ریشۀ زمینی خود کنده شده. از نظر او قرارگاه انسان امروز بر تکنیک و فن بنیادی است. اما همین عالیجناب در زمان سفر سوار هواپیما میشد و اگر چه با تکنیک مخالف بود از میلیتاریسم آلمان نازی طرفداری میکرد. مرید هیتلر بود و عضو حزب فاشیسم اما پس از شکست هیتلر این را مخفی میکرد. کی بود کی بود من نبودم!
در اصل چرا راه دور برویم و به مرده چوب بزنیم. خودم در مثل اساساً آدم قدیمی مآب هستم. روی زمین مینشینم و میخوانم و مینویسم. در آلونک من رادیو و تلویزیون و روزنامه نیست. گیرنده ماهواره ندارم و اگر جایی هم باشد و بروم نگاه نمیکنم. دوست دارم با کجاوه و قافله سفر کنم و دوستم نیز با قافله سفر کند تا بتوانم بخوانم: ای کاروان آهسته
ران کآرام جانم میرود! به جنبش پست مدرن علاقهمند هستم امّا مُدام شاهنامه و کلیات سعدی میخوانم. با این همه اگر از روی اشتباه دستم را زخمی کنم با خاک آغشته با سرکه و تار عنکبوت آن را پانسمان نمیکنم. برای رفتن به تهران سوار اسب یا الاغ نمیشوم. با اتوبوس میروم. با هواپیما به دلائلی که میدانید سفر نمیکنم. پولاش را هم ندارم. در واکاوی عناصر دراماتیک شاهنامه و عناصر تغزلی اشعار سعدی و حافظ به چهار مقالۀ نظامی عروضی و تذکرۀ دولتشاه سمرقندی کاری ندارم. عدهای هستند که در واکاوی و سنجش رخدادهها مدام به
پیش - دهشها رجوع میکنند در مثل در سنجش سیاست
بغرنج امروز دست به دامن «سیاستنامۀ» خواجه نظامالملک میشوند یا در مطالعه فعالیتهای حیاتی بدن انسان کتاب «بقراط» یا «تحفۀ حکیم مؤمن» را باز میکنند و در اینها چارۀ کار میجویند. نتیجۀ کار معلوم است. در جا زدن و دور ماندن از کار و بار علم و صنعت. گذشته گذشته است.
انسان در حرکت به سوی گذشته با ناممکن و تمنای محال سروکار مییابد و در پیش رفتن به سوی آینده با امکان. فارابی دانشمند و حکیم بزرگی است امّا طرح «شهر آرمانی» او - که گرتهبرداری جمهوری افلاتونی است- راهنمای شهروند امروز نمیتواند باشد. در نقاشی هم دیگر نقاشانی مانند کمالالملک که به دقّت عکاس تصویر میکشید، راهنما نیستند. «المعجم» شمس قیس رازی هم دیگر در واکاوی شعر امروز کارساز نیست.
در ایران با جنبش مشروطه تحولاتی ایجاد میشود و با آمدن شهریور 20 تحول بعدی و پس از انقلاب 57 تحول دیگری به وجود میآید.
زندگانی اجتماعی عوض شده پس مفهومها و عواطف نیز عوض میشود. در مثل واژۀ فاشیسم کلمهای ایتالیایی است و نخستین بار موسولینی آن را به کار برد و خودش معنی بدی از آن نمیگرفت و به نظر خودش کارساز و فکری جدید بود. بعد از جنگ جهانی تاریخنویسان و ادیبان، واژههای مخصوصی به کار میبردند و بعدها آلمانیها این را گرفتند و گفتند آلمان برتر از همه است. علت این که این واقعه در آلمان اتفاق افتاد این بود که حزب موسولینی به اندازه حزب ناسیونال - سوسیالیست آلمان متمرکز نبود. موسولینی آدم باسواد و مبارزی در جوانی بوده است ولی بعد به راه بد و خودکامگی افتاد.
در بین انسانهای اولیه مرسوم بوده که وقتی یک قبیله با قبیلۀ دیگر درگیر میشد، رئیس قبیله عکس رئیس دیگر قبیله را روی شنها میکشید و خنجری در قلبش فرو میکرد و فکر میکرد تأثیر جادویی میگذارد و این نفرینی که ما میکنیم زاییده همان دوره است.
در تمام دستگاههای توتالیتر یک نیروی مرموز جادویی وجود دارد. حافظ میگوید: اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش/ که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود. من تورّم را نمیفهمم و وقتی میگویند تورم است فکر میکنم پای کسی باد کرده است و خیلی دوست دارم معنی واقعی آن را درک کنم. قدما گفتهاند: اقرار به جهل سرآغاز دانایی است، بنابراین از تغییرات نباید خودمان را ببازیم. تغییر همزاد جامعه بشری است و اگر نبود که کالسکه به جت بوئینگ تبدیل نمیشد.
در شیراز دو انجمن سعدیون و حافظیون داشتیم و مُدام اعضای آنها با هم درگیر بودند و به این فکر نمیافتادند که هر دو شاعر بزرگ و خوب هستند. از قدیم هم گفتهاند که در مسایل ذوقی مشافهه نباید کرد. نیچه و گوته خیلی متأثر از فرهنگ ایران هستند. دانایی یک عنصر حیاتی در زندگی انسان است و عشق عنصر دیگر. هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما.
اگر سعدی نبود، حافظ هم نبود. سعدی روان و حافظ کمی غامضتر میگوید. حافظ ادامه سعدی است. حالا آمدهاند یک شعر جعلی درست کردهاند که استاد غزل سعدی است پیش همه کس اما/ دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو. اصلاً حافظ یک چنین شعر ضعیفی نگفته است. ما معمولاً خیلی بیدقت هستیم و غالباً هم مردم و هم مسئولان، مسئولیت حرفهای خودشان را قبول نمیکنند.
اخیراً در روزنامه شما خواندم که یکی از مسئولان گفته بود: ملت ایران تکتک نخبه هستند و دیگری گفته بود که: ملت ایران همه کلهشق هستند. خب هر دو این آقایان در اشتباه هستند. در جامعه ما همه جور
آدمی دیده میشود و این تعبیرها غلط است. از طرفی دیگر مردم ایران بسیار صبور و مهربان هستند و البته معایبی هم دارند و در کل انسان به دنیا میآید تا در کسب کمال بکوشد. فردوسی در ایران شناخته نشده است. سعدی و حافظ و مولوی هم همینطور. فکر میکنیم آن یکی همه از جنگ حرف زده و این دو بزرگوار همه از گل و بلبل و طبیعت ساده و جوی آب و خواب نوشین بامداد. پس ما هم امروز باید همینطور بسراییم و بنویسیم. کسی که از این راه برود بیگمان ثمری به دست نمیآورد و یا دست کم مفلس میشود!
استاد، در جایی اظهار کرده بودید که فردوسی بزرگترین درامنویس جهان است و گویا برخی از استادان ادبیات هم با شما مخالفت کرده و فردوسی را تنها حماسهسرا نامیده بودند...
من چندی پیش کتابی از دوور ویلسون خواندم که بزرگترین شکسپیرشناس معاصر است. کتاب وی عنوان: آنچه در هاملت اتفاق میافتد، دارد. این کتاب به فارسی ترجمه نشده است. فردوسی و شکسپیر هر دو درامنویس هستند و با خواندن این کتاب متوجه شدم که در حق فردوسی خیلی اجحاف شده و در تذکرهها یک کلمه از هنر فردوسی نیست و اگر هم هست تعارف است. مثلاً برای سعدی نوشتهاند افصحالمتکلمین بوده است و حافظ را هم افصحالمتأخرین نامیدهاند.
گوته میگوید از زمانی که حافظ وارد زندگیم شده، دیوانه شدهام و اگر شعری به سبک او نگویم، زندگیم به هم میریزد. گوته در اروپا یک قله است. فردوسی از شکسپیر و هومر بزرگتر است.
در خصوص تغییر صحبت کردید و اتفاقاتی که در ادبیات معاصر رخ داده است. مشکلی که الان وجود دارد درگیری بیش از حد شاعران و نویسندگان ما با تئوریهای غربی است و شعر امروز به نوعی شعر نظریهپرداز شده که مخاطب کمتر با آن ارتباط برقرار میکند. نظر شما در این خصوص چیست؟
متأسفانه غالباً مترجمان و پدیدآورندگان آثار ادبی ما از روی آثار غربی کپیبرداری میکنند و عبارت این طور شروع میشود که مثلاً همانطور که یاکوبسن میگوید و... این بد است. امّا آثار ادیبان نوجوی ما در بیشتر زمینهها ثمربخش بوده است.
البته نکتهای ظریف وجود دارد، در مثل سعدی میگوید: جهان بر آب نهاده است و آدمی بر باد/ غلام همت آنم که دل بر آن ننهاد. و بعد حافظ همین شعر را میگیرد و میگوید: اینکه گویند که بر آب نهاده است جهان/ مشنو ای خواجه که چون در نگری بر باد است. آیا این گفتمانهایی که از یکدیگر تأثیرپذیر است، همان است که قبلاً بوده یا تفاوت کرده، به عبارت دیگر ما در روش و منش دچار اشکال هستیم یا در اندیشه و تفکر وام میگیریم؟ در مثل سعدی میگوید: رها نمیکند ایام در کنار منش/ که داد خویش ستانم به بوسه از دهنش و حافظ به تأثیر از سعدی میگوید: هزار توبه شکسته است زیر هر شکنش/ کجا بود نظری بر شکسته حال منش. آیا تأثیرپذیری از غربیها از این منظر است یا نوعی کپیبرداری است؟
منتقدان بزرگی که طی 300 تا 400 سال اخیر در اروپا پیدا شدهاند مثل لوکاچ یا پروفسور ریچارد، نظریاتی ارائه دادهاند که مربوط به معلومات و طرز نگاهشان است. در مثل یکی شعرهای اشارهای یا سمبولیسم را میپسندد، یکی دیگر شعرهای دراماتیک فردوسی را میپسندد و بر مبنای پسندشان، داوریشان را قرار میدهند. در سیاست هم همین است. اغلب اشخاص این طوری عمل میکنند. در مثل آقای خاتمی آدم خندان و جذابی است و من از او خوشم میآید و اگر مطلبی بنویسد، از آن هم خوشم میآید. این عمل در شعر و هنر خوب است اما برای سیاست و اقتصاد و فلسفه خوب نیست. افلاتون و ارستو خیلی بزرگ بودند اما نقل قول از آنها برای ما مزیتی ندارد.
بیتی را که نشانۀ تأثیرپذیری حافظ از سعدی نقل کردید در حافظ نیافتم. شاید از خواجوی کرمانی باشد. حافظ گفته است:
یارب این نوگُل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش (پژمان، 276، تهران 1362)
تأثیرپذیری حافظ از سعدی عیبی ندارد چرا که شعرش نسخهبرداری شعر سعدی نیست و شور و حال خاص خود را دارد. دو دفتر شعر شاملو «آیدا در آینه» و «آیدا، درخت و...» خیلی متأثر از اشعار پل الوار است اما تعابیر شاملو بومی و اصیل است. این تماس خلّاقانه است. آندره ژید هم در «مائدههای زمینی» از شعر فارسی: منوچهری، حافظ و سعدی... بهرههای زیاد بُرده. اشعار نیما نسخهبرداری اشعار امیل ورهارن بلژیکی و «افسانۀ» او کپی «منظومۀ شبها»ی آلفرد دوموسه نیست. توللی و نادرپور از اشعار بودلر، ورلن و ژراردو نروال خیلی نکته به وام گرفتهاند.
سرانجام کار باید از جایی شروع میشد. اگر هدایت فیلمهای اسپرسیونیستی آلمانی را نمیدید، نمیتوانست «بوف کور» را بنویسد. فرهنگ و تمدنها ظروف مرتبطاند. هنر تازه درآمد چغالۀ میوه است. مردم بدون رو ترش کردن گازش نمیزنند. زبان و ادب فارسی در دوره معاصر به واسطه همین تأثیرپذیریها از مدرنیته است که غنا و گسترش تازهای یافته. نسخهبرداری هم اگر از بودلر و الیوت بد است از سعدی و مولوی هم بد است. در همین شهر ما کسانی هستند که خود را استاد غزل، رباعی و قصیده میدانند یا دستکم باور دارند تکبیتیهای ملالآورشان مَثَل سائر شده است. من که شعرشناسی ندیدهام این قسم «شاهکار»ها را به یاد یا بر زبان بیاورد. بیتعارف این اساتید اریب ادیب همگی مرخصاند. یکی دو ماهی پیش همین موضوع را در مصاحبهای گفتم آن را بدزبانی و بیادبی نامیدند. انتقاد را ناسزا و سره کردن آثار ادبی را فحش میشمارند و چوب اتهام را بلند میکنند. چرا؟ زیرا هنوز یاد نگرفتهاند انتقاد ثمربخش است. دوست دارند تحسین بشنوند. اگر ولشان بکنی خود را از سعدی و حافظ بالاتر میشمارند. خدا پدر توللی را بیامرزد که بهرغم کبر خندهآور و بیجایش میگفت: من سعدی امروزم اگر چند فریدون! باید فروتنی و «نمیدانم» را یاد بگیریم (گر چه خود این درویش هم گویا دارد پا را از گلیماش دراز میکند و در مسایل زیادی وارد میشود و خود را دانای راز میداند و زیاد اظهار فضل میکند در حالی که کوره سوادی بیش ندارد) به هر حال همه ما نباید در همه مسایل اظهارنظر کنیم. البته دانایی به سواد نیست. پس اگر من آثار بزرگان را بخوانم و بفهمم و در نوشتهام تأثیر بگذارد خوب است اما اگر نظریهها و تعابیر آنها را به اسم خودم چاپ کنم، بد است.
نکته دیگر این که از نظر جامعهشناسی داشتم داشتم کفایت نمیکند. ما رازی داشتیم، خیام داشتیم، اما امروز نداریم. اینشتین هم بسیار انسان و یهودی بوده و بسیار هم ساده بوده است و این ربطی به دولت اسراییل ندارد. ما ملت باسابقهای هستیم. ایران دورههای خیلی خوب و بدی داشته است. ما باید اول خودمان را بشناسیم. جامعهشناسان ما بهتر است به همه نقاط ایران سر بزنند و از نزدیک با مردم و آداب و رسوم آنها آشنا شوند و به جای این که مدام از هگل و مارکس نقل کنند، از مردم عادی هم بگویند. کارمندان ادارههای ما هم همینطور باید بیایند و حرف مردم را بشنوند، آنها مگر نمیگویند که مردم اصل هستند، حالا که مسئولیت پذیرفتهاند چرا ارتباطشان را با مردم قطع کردهاند؟!
امروزه شاهد هستیم که نویسندگان و شاعران ما هنوز دچار ذهنیتهای دهههای 40 و 50 هستند و به نوعی ادبیات روستایی غالب بر ادبیات شهری است و آنها برای آفرینش اثر خود وقت و انرژی و تحقیق و پژوهش کافی را صرف نمیکنند در حالی که در مطالعه آثار افرادی که شاهکار خلق کردهاند مثل میلتون با اثر «بهشت گمشده» یا دانته با اثر «کمدی الهی»، به خوبی درمییابیم که چه مرارتها و زحمتهایی کشیدهاند، به نظر شما مشکل در چیست؟
برخی از نویسندگان ما کپیبرداری میکنند برای مثال عباس معروفی مدیون کتاب خشم و هیاهو اثر ویلیام فاکنر است. البته در مقابل هم نویسندگانی هستند مانند سیمین دانشور، علیاکبر دهخدا، صادق هدایت، محمد حجازی، افغانی، شاملو، اخوان، نیما و ساعدی که سخن نو آوردهاند..
ما دیر وارد تمدن صنعتی شدهایم. در اروپا و به خصوص انگلستان، مبنای صنعت از تاجر ونیزی و بازرگانی جدید پدید آمد، صنایع کوچک تبدیل به صنایع بزرگ شد و روستاییان جذب کارخانهها شدند و به تدریج وارد دنیای مدرن شدند.
چند دهه قبل دوگل که به ایران آمده بود، میگفت تهران یک ده بزرگ است. در قدیم فکر میکردند که تمدن از یک نقطه شکل گرفته و امروزه دریافتهاند که تمدن از نقاط مختلف گیتی منشأ گرفته است. ما باید یاد بگیریم که فقط به نفی کردن فکر نکنیم. البته انتقاد کردن فرق میکند. انتقاد هم سازنده و هم مخرب میتواند باشد. دولتمردان ما باید یاد بگیرند که انتقاد سازنده را بپذیرند. آموختن عار نیست و شرط اول این است که بگوییم نمیدانیم. علی دشتی با ذوق خودش درباره حافظ و سعدی کتابی نوشته است و از بسیاری از کتابهای دیگر مشابه بهتر شده است، گرچه اثرش تحقیقی نیست و اشکال زیاد دارد.
پس شما معتقد هستید که چون ما دیر وارد دنیای مدرن شدیم، برخی از نویسندگان و شاعران ما هنوز با دنیای مدرن و مؤلفههای آن آشنا نشدهاند؟
ما باید از فناوریهای جدید استقبال کنیم و مطابق با دنیای روز گام برداریم. جهان مُدرن را با الفبای قدیم نمیتوان فهمید. مردم امروز دیگر عضو قبیله نیستند. شهروند «جامعهاند» و میزان رأی مردم است.
وضعیت ترجمه را هماکنون چگونه میبینید؟
در ابتدا، ترجمه از زبان فرانسه در ایران غلبه داشت. کمکم برخی آثار فلاسفه و رماننویسان اروپایی ترجمه شد. ما در فن ترجمه و سینما نسبت به ادبیات پیشرفتهتر هستیم. ما مترجمان بسیار خوبی داریم. زبان فارسی زبانی غنی و پربار است. در هیچ زبانی مثل فارسی برای هستی دو کلمه وجود ندارد: است و هست. در مثل یک فیلسوف اگزیستانسیالیست وقتی میخواهد درباره هستی صحبت کند، مشکل دارد، اما در زبان فارسی این مشکل وجود ندارد. مشکل ما اظهارنظرهای بیجا در کارهایی است که نمیدانیم، از سویی دیگر بسیاری از مسئولان در سر جای خود نیستند. مثلاً آقا دکترای الهیات است اما به عنوان رئیس گمرک کار میکند. مدتی میگفتند سرمایهداری بد است اما حالا میگویند باید سرمایهداران را جذب کنیم! من هم یک زمانی جوان بودم و به سعدی بد و بیراه میگفتم اما وقتی بیشتر مطالعه و تحقیق کردم متوجه اشتباه خودم شدم و عذرخواهی کردم.
در روسیه سعدی را بزرگترین شاعر جهان میدانند. سعدی یک جامعهشناس و روانشناس بزرگ بوده، اما باید بستری را فراهم کنیم که سعدی و حافظ امروزی داشته باشیم.
اروپاییان میگویند نباید روی تاج افتخار خوابید. این مراسمی که برای بزرگداشت سعدی و حافظ در شیراز برگزار میشود، تشریفاتی است و یادم است چند سال پیش یک دیپلمات سیاسی را برای سخنرانی دعوت کرده بودند، آخر یک آدم سیاسی برای چه باید در این گونه مراسم صحبت کند. این شخص که وزیر هم بود شعر: خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم را با یاء وحدت خواند و موجب خنده حاضران شد. یک انجمن در آمریکا است به نام انجمن فلاسفه آمریکا که در ابتدا یک کتابفروش بوده که یک کتابخانه کوچک داشته و مشتریان پروپا قرصی هم داشته است و یک روز به این نتیجه میرسند که بنشینند درباره کتابهایی که خواندهاند، بحث و تبادل نظر کنند و شرط میکنند که هیچکس وسط حرف دیگری ندود و درباره هیچ موضوعی صحبت نکنند مگر آن که درباره آن دستکم 300 صفحه کتاب خوانده باشند. این کار ادامه مییابد تا انجمن یاد شده شکل میگیرد و هماکنون این انجمن دارای کتابخانههای وسیع و اعضایی در سرتاسر جهان است. حالا اگر ما با آمریکا اختلاف سیاسی داریم با ادیسون و مردم آمریکا که مشکلی نداریم.
میتوان از فن و علم آمریکا (ایالات متحده) چیزها آموخت، از فلسفه و هنر آلمان و فرانسه هم همینطور. اگر مردم بنگلادش دیوار چین هم به دور خود بکشند مانع از رخنۀ مدرنیته به کشورشان نتوانند شد. امروز همۀ مردم جهان سوار یک کشتیاند و سرنوشت مشترکی دارند و با حفظ ویژگیهای بومی خود میتوانند کار کنند، فرآوردههای مادی و معنوی داشته باشند و به راه بهره بردن از امکانها بیفتند. امّا اگر خواب بروند یا خود را به خواب بزنند زمانی بیدار خواهند شد که فرصت از دست رفته است. سلام والسلام
ای دل ار فرصت امروز به فردا فکنی
مایۀ نقد بقا را که ضمان خواهد شد؟

