تبليغاتX
تبلیغات X
تبلیغات X
روزنامه عصر مردم - صفحه 7--19 اسفند 88
 

«و حالا عصر است»
نقد از: حسین اسدی جوزانی - فاطمه شکری کاظم آبادی

مجموعه «و حالا عصر است» اثر خانم طیبه گوهری که به تازگی از سوی نشر ثالث منتشر شده است از دوازده داستان تشکیل شده. اغلب داستان های این مجموعه حول محور زن و مسائل مربوط به او شکل می گیرند. نویسنده با پرداختن به مضامینی چون مهاجرت، جنگ، بیماری و... بستری فراهم می نماید تا به مسائلی چون مرگ و زندگی، هویت و بی هویتی و سترونی و زایایی* بپردازد. در این پژوهش سعی شده بر اساس نظریه ساختاری، داستان ها تحلیل و بررسی شوند. ساختار گرایی (Structuralism) در وسیع ترین معنا، عبارت است از شیوه جستجوی واقعیت در روابط میان اشیاء (اسکولز، 1379: 18)؛ به عبارتی ساختارگرایی، مطالعه دقیق یک اثر و کشف عناصر سازنده آن و دریافت روابط حاکم میان آن عناصر می باشد. این روش در کل ما را به کشف چارچوب کلی اثر راهنمایی می نماید. از نظر تری ایگلتون (T.Eagleton) ساختارگرایی روشی تحلیلی است نه ارزیابی کننده؛ همچنین در این روش، معنای آشکار اثر رد می شود تا ژرف ساخت های اثر نمایان شود. (ایگلتون، 1383: 132) ساختارگرایی رابطه نزدیکی با نشانه شناسی (Semiology) دارد. آنچه در نشانه شناسی اهمیت دارد، تفاوت میان دلالت آشکار و ضمنی نشانه هاست. (همان: 139)
هویت و بی هویتی
هزار و یک بار به روایت سرگشتگی انسانی می پردازد که از ریشه و هویت خویش بریده و در خلائی رها شده است. همایون که در پی یافتن مرجان به سفر می رود در حقیقت در پی یافتن هویت خویش است، اما هرچه بیشتر جستجو می کند گم گشتگی اش عمیق تر می شود. نشانه هایی که این سرگشتگی را نشان می دهند در رؤیاهای همایون نمود بیشتری پیدا می کنند؛ چنان که می نویسد: «به زور قرص خوابیدم و خواب دیدم توی همین رم گم شده ام و دارم دنبال میدان ناونای رم می گردم. از مجسمه های میدان آدرس می گرفتم و آنها با زبان و لهجه غریبی به من نشانی می دادند. لحظه ای بعد مجسمه ها تبدیل می شدند به شمایل سربازان تخت جمشید و ورد هایی کشدار و مبهم می خواندند که هیچ نمی فهمیدم و بیشتر و بیشتر گم می شدم...» (گوهری، 1388: 9) او در خواب هایش گاه در رم است، گاه در مونیخ و گاه در فروشگاه سفالی در میبد. در این فروشگاه است که با نشانه فرهنگی مهمی مواجه می شویم که ارتباط بینامتنی ای با بوف کور ایجاد می نماید. این نشانه نقش مرجان است که به صورتی ناشیانه روی همه قلمدان ها و جام ها نقاشی شده است. راوی بعد خود را در گورستان پرلاشز می یابد که در حال شستن سنگ قبر هدایت و ساعدی است. اشاره به قلمدان و حضور در گورستان پرلاشز که به علت دفن هدایت و ساعدی در فرهنگ ایرانی خصوصیت بارزی پیدا کرده است، بیانگر سرگشتگی همایون است که به هر نحو می خواهد خود را با گذشته پیوند بزند. سرگردانی در پس کوچه های کاشان و نیشابور نیز همین دلالت ضمنی را به ذهن می رساند. گفتار همایون در این قسمت خود تأیید کننده همین مطالب است آنجا که می گوید: «و هرچه می رفتم به هیچ کجا نمی رسیدم...» (همان: 10) استیصال همایون را می توان از رفتار و حالات او دریافت. او می گوید: «مستأصل پدال گاز را می فشارم و بی هدف بزرگراه را می روم و بر می گردم و هزار و یکبار از خودم می پرسم اینجا چه کار دارم؟!» (همان: 9) سردرگمی تنها مختص همایون نیست بلکه فروغ نیز دچار این سردرگمی است؛ بدین سبب در غیاب برادرش برای درک و فهم شرایط موجود به مرتب نمودن نامه های همایون از نظر تاریخی می پردازد تا شاید خبری از سرنوشت برادرش بیابد، ولی سپردن نامه ها به دوست همایون و خواستگار سابقش دلالتی جز سردرگمی او ندارد. در این داستان شخصیت ها برای بازیابی هویت خویش تلاش می کنند؛ نامه نگاری همایون، مرتب نمودن نامه ها بر اساس تاریخ و حتی بحث هایی سیاسی و ادبی دور افتادگان از وطن دلالتی جز این ندارند؛ زیرا به گفته همایون اگر بحث و گفتگو نکنند: «درد غربت و انزوا سخت است، سخت تر هم می شود.» (همان: 10)
لرزه های خیس به نوعی مصائب و مشکلات زن را روایت می کند، زنی که بر اثر سرطان سینه در حال فروپاشی و انهدام است، زیرا تصوری که از زن در نظر راوی (شخصیت اصلی داستان) وجود دارد زن را تنها با لوازم زنانه اش می شناسد؛ به عبارتی موجودیت زن چیزی در رتبه دوم است و به همین دلیل می گوید: «چه فرق می کند برای یک زن که زنده باشد و زن نباشد. بدون نشانه های زنانگی و زیبایی عادت شده و زخم ناسوری بر سینه و جای خالی موهایی که هنوز یک تارش سفید نشده اند.» (همان: 26- 25) دلالت ضمنی این تصور زمانی که در تقابل با نظر راوی در مورد دوستش افروز قرار می گیرد نمایان تر می شود. زیرا... «انگار یک برتری غریزی خدا داد با اوست و حالا من تحمل این برتری غریزی و ظرافت طبیعی رفتار و سلامتی بی خدشه و دوشیزگی طولانی را با هم ندارم. مخصوصاً اگر بخواهد با بابک، به پچ پچه حرف بزند.» (همان: 27) این تفکرات است که گویی زن را به ورطه نابودی می کشاند. اما از منظری دیگر می توان پس زمینه ای استوره ای را در داستان تشخیص داد که آن مسئله سترونی زن است که در شکل سرطان سینه نمایان شده است؛ به عبارتی می توان عملکرد زن را درخصوص شیر ندادن به فرزندش و خشک شدن شیرش (همان: 29) را نشانه ای در تقابل با نقش زن که نقشی زایا و زندگی بخش است دانست. این امر تصویری از سترونی خود خواسته ای است که زن را می آزارد چرا که گمان می کند به دلیل این رفتارش دچار سرطان سینه شده است و سرنوشتی جز سقوط در زباله دانی ندارد به همین دلیل می گوید: «انگار از ما دو نفر فقط بابک را می بیند!» (همان: 28) گویی او دیگر حضور ندارد و دیده نمی شود زیرا سترون شدنش نقش او را به عنوان عنصری زایا از میان برده است. سترونی را می توان به از دست دادن جاذبه جنسی نیز تعبیر کرد؛ زیرا بنا به فرهنگ حاکم که زن را در لوازم زنانه اش خلاصه می کند، نبود این لوازم به از بین رفتن رابطه می انجامد که نمود بارزی از سترونی است. از طرفی عملکرد زن در برابر بیماری را می توان تلاشی برای بازیابی هویت محسوب نمود. او بعد از فهمیدن مشکلش بسیار شکننده و پریشان است. نشانه هایی که در این قسمت وجود دارد همه تیره رنگ و کدرند؛ فرو رفتن در مبل چرم سیاه، فرو رفتن در تاریکی سیال و بی وزن، نرسیدن به انتهای راهرو و دکتر جراح، کوتاه شدن پاها مانند پاهای موش و پر بودن تخت ها از موش های لاغر. (همان: 25-23) اما بعد از کلنجار رفتن با خود تصمیم می گیرد بیمارستان را ترک کند تا «ته مانده[عمرش] را هر چقدر هم که باشد جای [خودش] زندگی [کند]» (همان: 30)؛ گویی راوی می خواهد برای زنده ماندن و گریز از سترونی دیدگاهش را به زندگی و زن تغییر دهد.
نشان های مفرغی بازگو کننده تلاش آدمی برای بازیابی هویت از دست رفته است. آنچه در این داستان نماد هویت است خانه و اشیاء مربوط به آن است که توسط فرزندان فروخته می شود. چنانکه در متن آمده است «از ترس چشم هایش را می بست و به چیزهایی فکر می کرد که اصلاً نباید فروخته می شد. کتاب های خطی، نشان های قدیمی، جام های مفرغی، کاسه بشقاب های منقش لب پریده... بچه ها  قدرناشناسانه همه را حراج کرده و ارزان فروخته بودند.» (همان: 77-76)؛ گویی این حراج برای بدرالزمان حالتی مانند هجوم و شبیخون دارد زیرا احساس می کند «انگار خودش را لخت کرده بودند.» (همان: 75) تاراج هویت و به فراموشی سپردن تاریخ ملی در این داستان به نقد کشیده می شود. این مسئله را می توان با نشانه های متن توجیه نمود. همچنان که مژگان، دختر خانواده، به ماندن در غرب فکر می کند از طرفی می خواهد رابطه خود را با فرهنگ و سنن حفظ کند به همین دلیل نام فرزندانش را سهراب و تهمینه گذاشته است. از طرفی در متن آمده است که «با بچه ها انگلیسی حرف می زد.»(همان: 75) در این جا با از دست دادن هویتی که زبان آن را شکل داده است روبرو هستیم و به همین دلیل است که شور و شوق فراوانی در افراد خانواده برای جشن هالووین که ارتباطی با هویت آنها ندارد مشاهده می کنیم. نکته مهمی که باید به آن اشاره نمود تلاش برای بازیابی هویت به یغما رفته است. برای تشریح این مسئله ابتدا باید به طرح این نکته پرداخت که این داستان در خلال پرداختن به مسئله هویت، از طرفی به هویت زن ایرانی نیز توجه می کند که در برابر جامعه مردسالار از دست رفته است. حالاتی که بدرالزمان در برابر عنایت الله خان دارد این مسئله را تأیید می کند. در متن آمده که «صدای عنایت الله خان حالت بمی داشت که ذهنش را فلج می کرد. از پانزده سالگی این صدا به او امنیت خاطر و سکون داده بود. بم این صدا نوعی لذت توأم با سرسپردگی برایش داشت.»(همان: 76) این مسئله زمانی آشکارتر می شود که دریابیم زن این داستان در برابر کار فرزندان خانواده هیچ عکس العملی انجام نمی دهد هر چند با آنها موافق نیست. او هیچ گونه تشخصی ندارد و «گویی از اول زن بالغی به دنیا آمده [است] تا برای همه خوب خانمی کند.» (همان: 81) اما با این تفاصیل بدرالزمان فردی است که سعی می کند هویت خویش را بازیابد و با گذشته قطع رابطه نکند به همین دلیل با خود نهالی می برد و می کارد و کرت کوچکی را به سبزی کاری اختصاص می دهد که همچون «قالیچه مخمل سبزی بود که کنار محوطه پهن شده بود.»(همان:77) کاشتن درخت و سبزی، عملی در راستای خلقت است و باروری را نشان می دهد. همچنین تکیه دادن به درخت گیلاس(همان:78) دلالت ضمنی اش تکیه به سنت هایی است که هویت هر فرد را تشکیل می دهند. درخت گیلاس در این داستان حالتی دوگانه دارد؛ هم نماد زندگی است و هم نماد سترونی؛ زیرا به گواهی متن «درخت گیلاس تک که باشد بار نمی دهد.» (همان: 81) بر این اساس درخت و بدرالزمان با هم سرشتی یگانه می یابند زیرا او نیز مانند درخت گیلاس تک و تنها در متنی غریب سترونی را تجربه می کند و هرچند محل زندگی اش خوب است «اما خانه، خانه او[نیست]» (همان: 82) به همین دلیل زمانی که پسرش منصور می خواهد به ایران باز گردد او نیز قصد آمدن می کند و «جرعه شیرین را فرو [می برد.] سرش را بالا [می گیرد] و بی دلیل به همه لبخند [می زند.]» (همان:82) پس بازگشت او به ایران یا تصمیم برای بازگشت، به نوعی تلاش برای گریز از سترونی و بی هویتی است.
حلقه داغ با پرداختن به مسائل زنان بستری برای تبیین ژرف ساخت تقابل هویت و بی هویتی فراهم کرده است. داستان در گفتگوها و فلاش بک های ذهنی مهناز در آرایشگاهی زنانه گسترش می یابد. متن بر اساس سه تقابل دوگانه شکل می گیرد؛ تقابل اول، تقابل مهناز شاه پسندی و زن همسر دومش، که نام و نشانی از او در داستان نیست و تقابل دوم مربوط به آذرخانم و زنی است که گویی با همسرش رابطه دارد ولی از او نیز نام و نشانی در متن نمی بینیم. آنچه اهمیت دارد ادغام این دو تقابل در متن داستان است، بر این اساس از هر دو سوی تقابل ها با یکی از آنها آشنا می شویم؛ به عبارتی آذرخانم با زن همسر دوم مهناز یگانه می شود و مهناز با زنی که با همسر آذر خانم رابطه دارد. این ادغام سبب می شود که واقعه ای که در داستان اتفاق افتاده ملموس تر شود و مخاطب بهتر بتواند به عمق ماجرا پی ببرد. تقابل دیگر را می توان در مقایسه های مداوم مهناز با مرلین مونرو و عروس های ژورنالی بیابیم. این تقابل نیز مخاطب را با گوشه هایی از فرهنگ حاکم بر ذهن جامعه آشنا می کند. چنان که اشاره شد هیچ نام و نشانی از زنی که با همسر آذر خانم رابطه دارد مشاهده نمی شود و تنها در گفتگوی آذرخانم با یکی از مشتری هاست که از زن مورد نظر با اصطلاح «لگوری» یاد می شود. این گفتگو حالتی کلیدی دارد و می توان به وسیله آن داستان را تحلیل کرد. آذر خانم می گوید: «نترس هرجا بره مثل سگ تیپا خورده بر می گرده. همینم مونده با این واریس راه بیفتم دنبالش و خودم رو بکنم همقد یه لگوری. (همان: 93) دهخدا درباره 
این واژه می گوید:«زن بدکاره حقیر و بی اعتبار.»
(لغت نامه دهخدا: ذیل واژه لگوری) این گفتگو به دو نکته اشاره می کند؛ یکی به سرنوشت مهناز اشاره دارد که مرد مورد نظرش در نهایت زن اولش را ترجیح می دهد و دیگر به دیدگاه جامعه در مورد امثال مهناز اشاره می کند؛ دیدگاهی که حاکی از تحقیر و توهین است. به همین دلیل مهناز بعد از شنیدن این حرف می گوید: «برس رنگ از همان بالا می شود پتک داغ و می خورد توی سرم. نیمی از موهایم رنگ خورده و راه گریزی ندارم.» (گوهری، 1388:93) یا «توی سرم طبل می کوبند، بی وقفه و پشت سر هم... لگوری... کدوم زندگی... خانوم... سگ تیپا خورده... لگوری...»(همان:94) در تقابل مرلین مونرو و عروس های ژورنالی با مهناز نیز می توان به تقابل فرهنگ ها اشاره نمود و شرایط مهناز و در کل زنان جامعه ای سنتی را بازیافت؛ زنانی که در حقیقت قربانی شرایط و فرهنگ جامعه می شوند؛ «عروس های ژورنالی و مرلین مونرو هی به مهنازهای کلاه به سر نگاه می کنند و پوزخند می زنند.» (همان: 94) زمانی که این گفته را در تقابل با شرایط مهناز و عاقبت کارش قرار دهیم دلالت ضمنی آن آشکارتر می شود؛ گویی مهناز گول خورده و سرش کلاه گذاشته شده است. همچنین این تقابل حاوی نکاتی در مورد شرایط زنان جامعه است که برای مورد قبول واقع شدن همواره باید در فکر زیبا ماندن باشند. زنانی که زندگی برایشان فرصتی در این خصوص باقی نمی گذارد؛ «مرلین مونرو روی دیوار با موهای همیشه بلوند و لب های نیمه باز قلوه ای و پوزخند سرخ سرخ نگاهم می کند. از پوزخندش لجم می گیرد. هوس می کنم موهایم را بلوند و لب هایم را سرخ کنم اما همه رژلب هایم مسی، قهوه ای و کالباسی اند.» (همان: 91) یا «در همه آینه ها دنبال خودم می گردم... مهناز بغل دستی نزدیک است و ریزچین های زیر چشم هایش به ردیف بغل دست هم نشسته اند. مهناز دور صورت صاف و یکدستی دارد و رفته نشسته بغل دست مرلین مونرو تا هی سرخی لب های قلوه ایش را صاف بزند توی چشمش و هی ته مانده صورتی لب هایش برود توی سرخی لب های گوشتی او و لب های خودش هی پریده رنگ و پریده رنگتر شود. (همان:91)؛ گویی مهنازی که می خواهد زیبا شود، زنی است که از حقیقت خود بسیار فاصله دارد و نیز زیبایی مصنوعی اش در برابر ستاره هالیوود در حال محو شدن است درست مانند زندگی مهناز که محو و نابود شده؛ همچون بافه های موهایش که میان «کاسه سفید دستشویی شناورند.» (همان:95)
مرگ و زندگی
پل داستانی استعاری است برای نشان دادن زندگی پایمال شده زنی که همانند پلی تنها برای رساندن دیگران به مقصد مورد استفاده قرار گرفته است. پل نماد مرگی است که در جامعه تسری یافته است؛ زیرا تصور این که برای دیگران پلی شده ایم تا به مقاصدشان برسند سبب می شود تمامی روابط انسانی از هم گسیخته شود و رو به فراموشی رود. در ابتدای داستان با فضایی گرم مواجه ایم و هرچه به پل زیرگذر نزدیک تر می شویم تشنج حاکم می شود تا در نهایت بعد از عبور از پل رابطه از هم گسسته می شود. پل شدن زن در این داستان از تقابل ظاهر مرد و زن بیشتر نمایان می شود؛ نشانه های مربوط به مرد حاکی از جوان بودن اوست مانند: موهای ضخیم و روغن خورده، ریش دو روزه سیاه و موهای بلندی که تا روی شانه می رسد، بازوی پهن مرد و ناخن های بلند و سوهان خورده. (همان: 35-33) از طرفی نشانه های مربوط به زن حاکی از مسن بودن و شکستگی اوست مانند: لب های چین خورده، داشتن دوتا نره غول، سفیدی ریشه موها، عشوه چروکیده زن و ریز چین های زیر چشم. (همان: 37-34) البته این نشانه ها همان طور که پیری وجوانی را نمایان می کنند دلالت ضمنی دیگری نیز دارند و آن حالتی از زندگی است که در آن زن به دلیل تحمل فشارهای فراوان زندگی به پیری زود رسی رسیده و در عوض مرد با تفکرش که می گوید: «همه ما گاهی پلیم، من، تو، همه این آدما...»(همان: 37) در حقیقت به این نکته اشاره می کند که مرد با سوء استفاده های مداوم از همه اطرافیان زندگی کرده و دیگران را زیر پا له نموده است. مرگ در این داستان در شکل گسستن ارتباط انسانی و نابودی اعتماد خودنمایی می کند.
پلاتین روایت کننده غم و اندوهی است که جنگ برای زندگان به ارمغان می آورد. در این داستان با مادری روبروی هستیم که مرگ فرزندش را نمی پذیرد؛ گویی نمی خواهد با پذیرش مرگ فرزندش به مرگ میدان دهد تا تار و پود وجودش را متلاشی کند. تقابل بدری و شریف و نوع نگرش آنها سبب گسترش داستان می شود. شریف می خواهد با پذیرش مرگ فرزندش آشوبی را که با فقدان او ایجاد شده فرو بنشاند تا بتوانند زندگی دیگری را آغاز نمایند؛ همچنان که می گوید: «بدری بس کن. محض رضای خدا بس کن. بذار بعد از بیست سال ما هم مثل همه آروم بگیریم.»(همان: 47)
اما بدری تن به این کار نمی دهد. با دقت به گفته ها و عملکرد بدری و شریف می توان گفت هر دو می خواهند مرگ را پس بزنند و از آن بگریزند، منتها یکی با عدم پذیرش مرگ فرزند تا به مرگ میدان ندهد و دیگری با پذیرش آن تا باقیمانده زندگی را از چنگال آشوب و مرگ برهاند. اما نکته مهم در این داستان نوع نگاه بدری است، او مرد را مقصر می داند و از طرفی در جواب مرد که او را به خاطر اجازه دادن به فرزندش سرزنش می کند، می گوید: «تو خیال می کنی همه اینها اذن گرفته رفتن؟ نه مرد بودن همشون. مردام راهشون رو خودشون پیدا می کنن.»(همان: 51) این تناقض در گفتار و رفتار بیانگر سردرگمی و آشوبی است که سراسر وجود بدری را فرا گرفته و برخلاف میلش مرگ زندگیش را مسخر خود نموده است. بدری در این تناقض دست و پا می زند تا اینکه مرد با توسل به پلاتینی که در پاهای فرزندشان بوده امیر را شناسایی می کند و در نتیجه موفق می شود بدری را راضی نماید تا با قبول مرگ فرزندش از مرگ بگریزد.
در تحلیل داستان های این مجموعه باید توجه داشت که با همه تلخ اندیشی و درد و رنجی که مخاطب با آن روبرو می شود، در اکثر داستان ها تلاش برای بهبود و حل مشکلات به چشم می خورد، هرچند گاهی نتیجه ای حاصل نمی شود. اما آنچه اهمیت دارد انجام خویشکاری آدمی در برابر پلیدی هاست. بر این اساس می توان ژرف ساخت اصلی و کلی این مجموعه را جدال خیر و شر دانست که در صورت های ملموسی چون تقابل مرگ و زندگی، هویت و بی هویتی و سترونی و زایایی به تصویر کشیده شده است.
کتابنامه
1 - اسکولز، رابرت (1379)، درآمدی بر ساختارگرایی در ادبیات، ترجمه فرزانه طاهری، تهران: آگه.
2 - الیاده، میرچا (1372)، رساله در تاریخ ادیان، ترجمه جلال ستاری، تهران: سروش.
3 - ایگلتون، تری(1383)، پیش درآمدی بر نظریه ادبی، ترجمه عباس مخبر، چاپ سوم، تهران: مرکز.
4 - خسروی، ابوتراب (1385)، رود راوی، چاپ سوم، تهران: قصه.
5 - دهخدا، علی اکبر (1338)، لغت نامه، تهران: مؤسسه لغت نامه دهخدا.
6 - مالمیر، تیمور (1387)، «جابه جایی عددی اسطوره آفرینش نمونه نخستین انسان»؛ مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد، سال چهل و یکم، شماره 160، صص: 293- 283.
7 - گوهری، طیبه (1388)، و حالا عصر است، تهران: ثالث
پی نویس:
* لازم به ذکر است که این ژرف ساخت، گاه در هویت و بی هویتی مورد بررسی واقع شده است و گاه در مرگ و زندگی.

از طبیعت بیاموزیم
حبیب اله حسامی، چاپ اول 1388، ناشر ره آورد هنر
معرفی از: ف. جویا
از طبیعت بیاموزیم، کتابی است کم حجم در ابعاد 16×11 سانتیمتر، تعداد صفحات 72 برگ همراه با یک مقدمه و 35 بخش کوتاه، مطالبی که در کتاب آمده مطالب مثبتی است که از طبیعت می توانیم وام بگیریم و در زندگی روزانه آنها را بکار بندیم
که متأسفانه بی تفاوت از کنارشان می گذریم و چشم
بر آنها می بندیم...
با مطالعه کتاب در می یابیم که آدمی برای راحت زندگی کردن می تواند مسائلی را از طبیعت بگیرد و در عملی کردن آنها اهتمام ورزد.
نویسنده در مقدمه کتاب می نویسد:
«چون انسان زاده طبیعت است، ناخودآگاه کششی ناگسستنی او را به سوی طبیعت و استفاده از مواهب آن سوق می دهد»
رفتن به پارک ها و پیک نیک ها، گردش در باغ ها و بستانها دلیل واضح و روشنی است که ذات بشری تمایلی وصف ناشدنی به عالم طبیعت دارد حتی در محل سکونت خود نیز با کاشتن گل در باغچه و یا گذاشتن گلدانهای گل در اتاق این ارتباط ذاتی و معنوی را برقرار می سازد و اگر به واسطه آپارتمان نشینی یا معذورات دیگر برایش امکان داشتن گل و گلدان نبود اتاق و محل نشیمن خود را با تابلوهای نقاشی از مظاهر طبیعت از قبیل دورنماها و یا گل و بوته یا حیوانات و پرندگان که مظاهر واقعی طبیعت هستند، زینت می دهد و اینها همه دلیل بر این است که ذوق آدمی طبیعت گراست و این طبیعت گذشته از زیبایی و جذابیتی که دارد، سرچشمه حیات و استمرار زندگی است چون معلمی دانا و استادی توانا به زبان بی زبانی به ما درس زندگی می دهد و با اندک توجه و تأمل در ریزه کاری های آن متوجه می شویم که چون آموزگاری دلسوز و علاقمند ما را در ادامه مسیر زندگی راهنمایی و ارشاد می کند.
و به قول سعدی علیه الرحمه:
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتری است معرفت کردگار
آنچه طبیعت بی مضایقه در اختیار آدمی می گذارد:
«1 -سحر خیزی/ 2- آنچه را که برای بدن ضرر دارد نخوریم/ 3-تغذیه صحیح/ 4- تقسیم وظایف و خواستن مسئولیت در حد توان/ 5- طبیعت به هر کس به اندازه وسع و استعدادش امکان می دهد/ 6- طبیعت از آن همه حیوانات است/ 7- اعتدال و میانه روی/ 8- طبیعت به ما می آموزد که به چه چیزی نیاز داریم/ 9- هشدار به موقع به بدن / 10- نیاز به خواسته های روحانی/ 11- مبارزه با سختی ها/ 12- زاد و ولد/ 13- عقل و شعور تنها ویژه انسان/ 14- نظم منطقی در زاد و ولد/ 15- در طبیعت شر وجود ندارد/ 16- بلایای آسمانی/ 17- پذیرفتن واقعیات/
18 - لزوم ذاتی خواص اشیاء/ 19- ایمان به خالق یکتا/
20 - طبیعت و تقسیم مواهب/ 21- استفاده بهینه از زندگی/
22 - بریدن از طبیعت و عوارض آن/ 23- شکرانه نعمت/ 24- طبیعت به هر کس آنچه لازم دارد می دهد/ 25- وحدت در کثرت 26- عدم آزار به همسایه/ 27- در عالم طبیعت کبر فروختن وجود ندارد/ 28- در طبیعت دورویی و دو رنگی نیست/ 29- عدم دخالت در کار دیگران/ 30- تغییرات اساسی در شرایط زندگی/
31 - سازش با محیط/ 32- قبول واقعیت و تسلیم شدن در برابر آنچه خدا داده/ 33- بهره وری از یکدیگر /
34 - عدم اظهارنظرهای کارشناسانه/ 35- عبرت گرفتن از طبیعت».
برای نویسنده آقای حبیب اله حسامی آرزوی موفقیت داریم.
بخش 34 کتاب را برایتان برگزیدیم که می خوانید:
یکی دیگر از دروسی که طبیعت به ما می دهد عدم اظهارنظرهای کارشناسانه است. مظاهر طبیعت هیچکدام اظهار فضل و کمال نمی کنند. اگر شما از حیوانی و یا درختی سؤالی بکنید چون جوابش را نمی داند به شما پاسخ نمی دهد این سکوت نشانه آن است که من در این باره اطلاعی ندارم.
ولی اگر شما از هر انسانی چه باسواد و چه بی سواد سؤالی بپرسید به ندرت ممکن است بگوید نمی دانم بلکه برای خودی بنماید ساعت ها برای شما سخنرانی می کند.
می گویند چهل، پنجاه سال قبل یک نویسنده خارجی به ایران سفر کرد. در برگشتن خاطرات سفر خود را به صورت کتابی منتشر کرد در آن کتاب نوشت: در ایران 18 میلیون دکتر، 18 میلیون مهندس، 18 میلیون معمار و 18 میلیون افسر راهنمایی وجود دارد.
از او پرسیدند مگر ایران چقدر جمعیت دارد؟ گفته بود 18 میلیون.
یعنی محال است شما مثلاً بگویید سرم درد می کند، هزاران نسخه مجانی برای شما ننویسند یا بخواهید ماشین یا خانه بخرید همه درباره نوع و مشخصات آن عقیده خود را به شما تحمیل نکنند.
زمانی بود که علوم گسترش فعلی را نداشت و دامنه معلومات محدود بود و علما و دانشمندان تقریباً در بیشتر علوم زمان خود متبحر بودند. مثلاً از علم طب، ریاضی، موسیقی، نجوم، شعر و ادبیات بهره ای داشتند که به آنها فیلسوف می گفتند یعنی دوستدار  و طرفدار علم ولی امروزه که دامنه علوم بیش از حد گسترش یافته و هر یک از رشته های علوم خود به رشته های فرعی منقسم شده اند، دیگر کسی پیدا نمی شود که ادعا کند در همه علوم صاحب نظر است پس چه بهتر که واقعیت را از طبیعت پذیرفته در رشته تخصصی خود آن هم به حد مشروط نه قاطع اظهارنظر کنیم.

 

+ عصر مردم   چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388
Copyright © 2008-2009 Asremardom Daily Newspaper . All rights reserved.
Designing & Supporting By Sh.Sharghi