برای چهارهزارمین شماره
فردا چهارهزارمین شماره روزنامه «عصر مردم» تولد مستمر و بیوقفه خود را به ارزیابی مینشیند. تولدی که از آذرماه 1374 تاکنون رنج و نه گنج بارداری طولانی را پشت سر گذاشته، اما حکایت خود را پایانی نمیبیند.
قصد دارم برای نخستین بار قصه غصههایم را با چهارهزارمین شماره روزنامه که رقم سرراستی است و در حافظه مخاطبین گرانقدر میماند در میان گذارم. هر چند بعید مینماید این بیان مختصر به دل مخاطبان ننشیند، اما ناگفته پیداست که روزنامه و ابواب جمعی آن که در این میدان شاهد و گواه بودهاند به خوبی پذیرا شوند که در طول این مدت بر ما چه گذشته است!
و اما بعد!
ای چهار هزارمین شماره بدان که وقتی برای نطفهبندی آغازین پای در رکاب توکل نهادم، نام تو را از سوره والعصر قرآن کریم وام گرفتم! و چون بر تارکت درخشید به توصیه دیگران به صلاح نبود، آن آیه شریفه و کریمه به هر روز پایمال جفا شود. لذا به همان نام عصر بسنده کردیم تا آن که با گذشت چند سال اجازه انتشار کشوری یافتیم و نام تو شهرتی هم ضمیمه کرد که مردم بود! لذا زمان را به مردم پیوند زدیم و شدیم عصر مردم!
و اما دوباره بازگردم به روزهای آغازین. لحظاتی که در انتظار دریافت مجوز رسمی سفری به تهران داشتم و در دفتر اداره کل مطبوعات داخلی در صف متقاضیان قرار گرفتم!
آقای هوشمند که در آن زمان معاونت اجرایی آن اداره را عهدهدار بود رو به من کرد و گفت: مجوز انتشار روزنامه تو صادر شده اما بدان که این بچه غول روزی در کنارت بزرگ میشود و تو را میخورد! فکرهایت را کردهای!
لحظاتی به فکر فرو رفتم و دم بر نیاوردم. چرا که ده سال سابقه سرپرستی روزنامه کیهان در فارس و تلاشهایی چند در جهت ارتباط با نویسندگان و هنرمندان و رتق و فتق امور اداری و اجرایی آن جریده پرسابقه که به واقع دستی دور بر آتش بود تجربهای کامل برای قضاوت به من نمیداد!
با تردید و درنگ از کنار آن سخن پرمعنی گذشتم و چون اولین شماره روزنامه را با بیتجربگی منتشر کردم، چندان مقبول خلقالله واقع نشد، هر چند فیالبداهه و بدون اطلاع و تبلیغات قبلی به روی کیوسکهای مطبوعاتی ظاهر شد!
اما احساسی در من قوّت گرفت که ادامه این راه با تمامی سختی و مشکلاتش به اهدافی که از پیش تعیین کرده و نوشتهایم میارزد. و بدین نمط و هدف سالیان درازی از عمر به تمام وقت، حتی به هنگامه خوابهای رمیده و استراحتهای کوتاه بریده بریده بر سر این سودا رفت. چنانکه سودی حاصل نشد جز نقشهایی که در تاریخ مطبوعات ایران عزیز و استانهای جنوبی و محروم به جای ماند و عشقی که روز به روز بر گرمی و شعلههای سرکش آن افزوده میشد!...
از تدارک کاغذ و دیگر ملزومات گرفته تا سازماندهی و یافتن نیروهای مستعد و علاقمند به این فن شریف و نیز تعهدات حقوقی و اخلاقی همزمان با نظارت مستمر شبانهروزی حتی در ایام تعطیلات نیمی از سنگینی مسئولیتی بود که بر یک دوش داشتم به عنوان صاحب امتیاز و مدیرمسئول و نیمی دیگر حضور دائمی برای خواندن و نوشتن و ارتباطات اداری و مردمی که جای بحث فراوان دارد و بماند برای دفتر خاطراتی که پایانپذیر نیست، حتی به مرگ شریف!
و یاد دارم وقتی یکی از معرفین بزرگوار اینجانب از پس 5 سال تلاش گفت: «حالا در چه وضعی هستی؟» گفتم: روزی چند بار تقاضای مرگ میکنم!
آن سالها هم گذشت، مرگی سراغم نیامد. بل حیاتی تازه یافتم برای پیگیری عشقی جانگداز که لذت انتشار هر نسخه خستگیها را کاهش میداد و انرژی بیشتری را برای روزها، ماهها و بل سالهای پیش رو به صحنه میآورد!
چندی از همکاران شمارههای آغازین به هر دلیل عطای همکاری را به لقایش بخشیدند و چندین و چند نفر دیگر آمدند و رفتند و بعضیها هم چون آقایان آصفی، فقیریها و عسلیها ماندند...!
برازجانی را به همراه از کیهان داشتیم و داریم. سهرابی و کمالدار هم روزنامه را خانه خود میپندارند و در تلاشند و در کنار جمع ما از 5 نفر اولیه هماکنون به 78 نفر رسیده که در مؤسسه فرهنگی – مطبوعاتی «عصر مردم» علاوه بر روزنامه مادر، فرزندان آن را که هفتهنامههای عصر اوز، عصر نیریز و عصر مرودشت است سالهاست تدارک میکنند و هفتهنامه بینالمللی عصر پنجشنبه هم که با اقبال مخاطبین مشتاقی همراه شد جوانمرگ شد و جز خاطرهای از آن همه تلاش در اذهان خواص و آثاری از بزرگان و جوانان آغازگر چیزی از آن نماند چون خاکستری از آتش کاروانی...!
و اینک ای چهارهزارمین شماره بدان که 4 ساله بودی که من با پشت سر گذاشتن 31 سال خدمت از آموزش و پرورش بازنشسته شدم و امروز یازدهمین سال سی ساله دوم خدمت را پشت سر میگذارم با تو!
با تویی که فرصت حضور در خانه و با زن و فرزند بودن را بیش از پیش از من گرفتی!
با تویی که مرا بارها در سرما و گرما پشت موتورسیکلت کرایهای در تهران نشاندی تا در فرصتی کوتاهتر مسیرهای طولانی و پرترافیک را برای خرید کاغذ طی کنم و بارها از لابلای تریلیها به تاخت جانی دوباره یابم!
برای آن که تو بمانی چه شبها را تا به صبح در کنار تب و تاب کودکیات سپری کردم و جز خدا را در این راه پرفراز و نشیب همراه ندیدم!
و رقیبان هر یک به نوعی، چه زحمتها که نیافزودند و برای افتادنت چه دامها که نگشودند!
اما تو ماندی و روز به روز بیش از روزهای دیگر مورد توجه و اقبال واقع شدی و هماکنون سروی بلندبالایی که آزادگی و حریت خود را در گرو مطامع دنیوی نگذاشتی هر چند اشتباهات کوچک، پلکان صواب را با بازبینی بیشتر برای عروجت محکمتر کردند به رنج بسیار، اما نیفتادی!
و هماینک از پس آن همه سال به هر بامداد حرف تازهای داری از جنس هنر و فرهنگ. چرا که هدف اولیه جز این نبود تا تو را همیشه در این قبای زربفت ببینیم و بدان بنازیم که مابقی حاشیهاند و پیرایه!
و در پایان این سخن روزنامه عصر مردم و دیگر نشریات عصر را وامدار محبتها، نوازشها و شراکت در رنجهای بزرگانی میدانم که دست کرامت و ذهن نقاد خود را صادقانه به روی ما گشودند و نیز همه کسانی که با نقدها و ایرادات خود زمینه پیشرفت، اصلاح و بهسازی کار را فراهم نمودند!
امید که همه همکاران گذشته و حال در آستانه سال نو خود را در دستاوردهای فرهنگی، اجتماعی، خبری، سیاسی، ورزشی و حتی طنز سهیم و شریک دانسته، کژتابیها را بر ما ببخشند و بار دیگر دست همکاری خود را از ما دریغ نفرمایند!

