پلکان های نقره ای
گذری بر شعر شاعران فسا- از قرن چهارم هجری تاکنون
تألیف: جواد جعفری فسائی، سیما سلیمان پور
معرفی از: امین فقیری
هویت یک کشور تماماً وابسته به هنری است که در زمینه های گوناگون در آن کشور نموده شده است و هر کشور از شهرهای مختلف تشکیل می شود. هر کدام از شهرها در زمینه ای درخشیده اند که در نهایت و در جمع، هویت یک کشور را تشکیل
می دهند. شهری به ابنیه هایش معروف است. شهری به آثار تاریخی و شهری به شاعران و ادیبانش.
سنت خوبی که به تازگی پا گرفته است این است که خستگی ناپذیرانی که درد وطن- شهر خود را دارند با کوشش و ممارست فراوان هویت فرهنگی شهرشان را به چاپ می رسانند و در اختیار دیگر مردمان قرار می دهند. فکر کنید وقتی یک فسائی در دورترین شهرهای این مملکت این کتاب را
می بیند چه خاطراتی برایش زنده می شود و چه غروری به او دست می دهد.
اگر جایی برایم دلفزا نیست
اگر باغ است، باغی باصفا نیست
نمی دانم چه سری هست در آن
که هر جا می روم مثل فسا نیست
«جواد جعفری»
همین شعر نشان دلبستگی عمیق مؤلفان کتاب نسبت به شهرشان است. ملاکهایی که برای تدوین کتاب برگزیده اند، عبارتند از:
الف: گروهی که از پدر و مادر فسائی- یا یکی از آن دو- زاده شده اند و در عرف عام به فسائی مشهورند. هر چند این عزیزان در شهر دیگری نیز روزگار گذرانده باشند، مانند روزبهان و فصیح الزمان.
ب:گروهی که در فسا متولد شده و در آن زیسته اند که این طبقه نیز در عرف سرزمین ها به نام زادگاه خود مشهور می شوند. هر چند پدر و مادر آنها در سرزمین دیگر زاده شده باشند.
ج: گروه کسانی که نه در فسا زاده نه از پدر و مادر فسائی تولد یافته، بلکه آنان عمری دراز و زمانی طولانی از زندگی خود را به دلیل علاقه های ملکی و شخصی، تجارت، سکونت و یا تحصیل در شهر فسا گذرانده اند و به فسائی مشهور شده اند. مانند سلسله میرزایان فسائی که به دلیل مالکیت اراضی زیادی از شهر و روستاهای فسا، در این شهر حضوری مداوم داشتند و به فسائی مشهور شدند. با این پیش زمینه به راحتی به سراغ کتاب می توان رفت چون مؤلفان نشان داده اند از تعصبات قومی و قبیله ای بدورند. قبیله ادبیات قبیله ای است جهانی و ملت ها بدان افتخار می کنند که شکسپیر، ویکتور هوگو، بالزاک، ژان پل سارتر، والت ویتمن، فاکنر، همینگوی، داستایفسکی، تولستوی، دانته، سروانتس، گوته، ناظم حکمت، یاشارکمال، نجیب محفوظ، حافظ، سعدی، فردوسی، مولوی، احمد شاملو و فروغ در این کره خاکی زندگی کرده و بالیده اند.سعی می کنیم از شاعران مشهورتر نمونه هایی عرضه کنیم:
دل داغ تو دارد ار نه بفروختمی
در دیده توئی اگر نه بر دوختمی
جان منزل توست، ورنه روزی صد بار
در پیش تو چون سپند بر سوختمی
«روزبهان»
خون بقدر چهره رنگین کردنی در دل نماند
اینقدر هم نیست رنگ از چرخ رنگاری مرا
«مسیحا»
گرفتم اینکه نهادم به یکدیگر مژگان
به خس چگونه ره سیل می توان بستن
«میرزا عبدالرحیم عشرت»
سالی است که من بوسه به پایت نزدم
انگشت به زلف مهر سایت نزدم
فالی که برآید از توام کام مراد
از دفتر روی دلگشایت نزدم
«میرزا حسن فسائی»
روزی اگر گذاری لب بر لب سبوئی
تا حشر آن حلاوت در آن سبو بماند
در وصف حسن رویت کردیم گفتگویی
بس سالها پس از ما این گفتگو بماند
«شایق زاهد شهری»
همه هست آرزویم که ببینم از تو روئی
چه زیان ترا، که من هم برسم به آرزوئی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا بهر زبانی بود از تو گفتگوئی
................
بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت
سر خم می سلامت، شکند اگر سبوئی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی
«فصیح الزمان»
دل بردی از من به یغما، ای ترک غارتگر من
دیدی چه آوردی ای دوست، از دست دل بر سر من
اول دلم را صفا داد و آئینه ام را جلا داد
آخر به باد فنا داد، عشق تو خاکستر من
«سید احمد رهنما»
تا هست جان به پیکر و نیرو به تن مرا
غیر از وطن نباشد حرف و سخن مرا
شور وطن مرا همه امید زندگی است
این زندگی است بهر چه؟ بهر وطن مرا
«امیر مختار کریمپور (شورش)»
هزار قصه پر غصه در گلو مانده است
حدیث نفس چه حاصل چو غم زدائی نیست
به زیر هر نفسم شعله می کشد دردی
خوشا فراق، کجا درد را دوائی نیست
«زنده یاد دکتر غلامرضا افراسیابی»
تا بر صفای چشم تو وا می شود دلم
آئینه دار خاطره ها می شود دلم
پر می کشد دلم به هوای ستاره ها
سیمرغ قاف و مرغ هوا می شود دلم
هر دم دلم برای خودم تنگ می شود
بی تاب رهسپار «فسا» می شود دلم
«دکتر منصور رستگار فسائی»
بخوان مرا/ بخوان به خوان سبز هوش/ بگذر آوای پریشان نایم را/ سی مرغ بسرایند/ مجنون آوارگی هایم
را/ همزاد!/ از آرواره های سگان پس بگیر/ تا به خود آیند یاخته ها/ با عقل سرخ دلت/ پرواز کن/ بسوز/ در حریق سبز جان خویش/ بکاه/ عریان شو!/ در لحظه هزار ساله/ برافروز/ بر خاک
بی نگاه و نیلوفر.
«شاپور جورکش»
این کولی زیبا دو ماه از سال می آمد
وقتی که می آمد تمام کوچه می فهمید
او داشت هفده سال- یا کمتر- نمی دانم
می شد از آن رخسار زرد گندمی فهمید
امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد
امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید
«دکتر محمدحسین بهرامیان»
در کتاب برای زنان شاعر نیز سهمی هست، تقریباً 206 صفحه از کتاب به آنان اختصاص یافته است. ما به معرفی شعر چند تن از آنان می پردازیم:
صدایت دلم را تکان می دهد
مسیری خنک را نشان می دهد
من از لحن آبم که خشکیده ام
نگاهت به دل مرده جان می دهد
«سیما سلیمان پور»
موهایش سپید/ خودش سپیدتر/ بانوئی از تبار روزهای سرگردان!/ که پریشانی اش را/ باد/ به گیسوان بیدها می پیچاند/ و چشم هایش/ دو تا خدای سبز/ که صبح باران خورده دشت را/ نمناک می درخشد/ قرن ها از تولد مادرم می گذرد/ پیر نه/ او بزرگ شده است/ آن قدر/ که خدا بر شانه هایش سر می گذارد/ و دلتنگی اش را/ آسمان/ آسمان/ در چشم هایش می بارد.
«عاطفه رحمانی»
دارم متاع عشق و خریدارم آرزوست
کو مشتری که گرمی بازارم آرزوست
گویند مردمان که چنین و چنان کنم
گفتار تا به چند؟ که کردارم آرزوست
«زندخت- بانوی پیشتاز ایرانی»
(1331-1288)
دلی داریم و دلداری نداریم
سری داریم و سامانی نداریم
می و پیمانه در دستان ساقی است
دریغا عهد و پیمانی نداریم
«زهره نصری»
مادرم/ ستاره های سرخ/ سالها پیش/ پدرم در جاده های
بی برگشت تقدیر/ سفر کرد/ و در سکوت تلخ یک قاب عکس کهنه/ گم شد/ و مادرم/ در هر چهار فصل سال پشت چرخ خیاطی/ برگهای جوانی اش را می گرید/ هر شب/ من از سرگردانی یک مرد مسافر/ شعر می سرایم/ و مادرم دانه های اشک را روی لباس مردم/ می دوزد/ رؤیاهای او در یک قاب عکس کهنه تعبیر می شود/ و هراس من در لمس کردن دستهای سرد او/ هر روز صبح/ من، ستاره هائی
که شب در گودی چشمان او افتاده اند/ را جمع
می کنم و لای دفترم می ریزم.
«طیبه نیکو»
یک دو غزل شعر پریشانی ام
عاشق این بی سروسامانیم
عاشق عشقی که نمی دانمش
در پی این مرد بیابانی ام
ای همه دار و ندار دلم
سمت کدامین دل بارانی ام
«صدیقه فیروزی»
سعی و کوشش مؤلفان کتاب قابل تقدیر است.
یک نکته توجه را برمی انگیزد. با عنوان کتاب قرار است که خواننده شاعران کلاسیک فسا را بشناسد. ما در کتاب ابوعلی نحوی فسائی (قرن سوم) شیخ ابو محمد روزبهان بقلی فسائی (قرن ششم) را
می بینیم و بقیه شاعران از قرن دهم و یازدهم به بعد هستند که روی هم رفته به انگشتان دو دست
نمی رسند. شاعران قرن های چهارم، پنجم، هفتم، هشتم و نهم در کتاب غائب هستند.
حال یا در تذکره ها اثری از آثار اینان نیست و یا غفلتی شده است. امید که برای چاپ بعدی با توضیح بیشتر این نقیصه جبران گردد. البته پرداختن به معاصران بسیار زیبا و پسندیده است. اما عنوان کتاب است که توقع خواننده را بالا می برد.
طرح هایی بر دیواره ی غار
سروده: حسن اسماعیل زاده/ امیر اسماعیل زاده
انتشارات نوید شیراز، 78 صفحه، 1500 تومان
معرفی از: الف - تیرداد
حتماً این دو برادر آنچنان با هم صمیمند که شعر را نیز با شراکت یکدیگر می گویند. شنیده بودیم که چند نفر در یک محفل ادبی به خاطر تفنن هم که شده هر کدام سطری از غزلی را می گفتند تا مثلاً بشود ده، دوازده خط که ممکن بود سهم هر کدامشان دو یا سه خط بشود. اما هیچکس کار آنها را جدی نگرفت اگر که شاهکار خلق کرده باشند.
حالا آدم نمی داند شعری ضعیف را به پای کدام یک بنویسد و بالعکس. فکر کنم دوستان جوان من در آینده راه خود را جدا کنند، چرا که عنصر شعر که براساس خیال و وهم و جادو بنا شده است
نمی تواند مثلاً در عشق یا غم و دلتنگی رقیبی در مقابل خود ببیند.
شعرهای کوتاه که چندی است گفته می شود یا می توان گفت که «مد» شده است ظاهری ساده و
راحت دارند.
اما همین کوتاهی، شاعر را به دام و دردسر می اندازد و آن اینکه هر آن امکان دارد که شاعر به دام کاریکلماتور یا جملات قصار درغلتد.
*بند افکارم پاره شد/ رخت هایم/ بر زمین/ افتاد. (ص 15)
*مستعمره ات شده ام/ کاش انقلاب می کردم. (ص 20)
*من دوباره/ با کوله باری از واژه های نارسا/ و یک بغل سکوت/ به ضیافت تو آمدم/ در انتهای یاد (ص 26)
*شاعر واژه های نارسا/ حرفهای تازه ای ردیف کن/
داستان های نو بیافرین/ که من دلم گرفته از/ بازی باخت- باخت/ واژه ها (ص 33)
*برو.../ در چنین هوائی که دل کندن از تو سخت است/ بیا... (ص 38)
*بارها/ وضو گرفتم/ وصیت کردم/ اشهد گفتم/ باشد که/ بیدار شوم از این خواب/ چه غفلتی، چه غفلتی (ص 45)
*تو/ با/ من/ کاری نداشته باش/ من/ با/ خودم/ کلی کار دارم. (ص 50)
*خاک/ شدم/ پاک شدم. (ص 56)
*زمانی اگر/ زبانم لال/ تو را نداشته باشم/ جمله ها گنگ می شوند/ زبانم لال (ص 57)
*واحد/ شمارش/ من/ تویی
و شعرهای دیگری هم هستند که از بی منطقی در مفهوم رنج می برند. ارتباط واژه ها- جمله ها برای ما آشکار نمی شود.
مسئله این است که شعر پسانوگرا هم نیست، به نمونه هایی از این دست توجه کنید. البته نه تمامشان
*لبت/ لبه پرتگاه/ آن جا که باید بگیرم/ یا/ پرت شوم. (ص 13)
معمولاً دست را به صخره ای می گیرند تا به عمق دره پرت نشوند تا منظور چه باشد؟!
*نماز بخوانم می آیی/ یا/ دوباره/ خواب ببینم؟ (ص 14)
متأسفانه از درک مفاهیم خواب دیدن و نماز خواندن در این شعر عاجزم.
*هزار کوچه را گشتم به دنبالت/ حال به کوچه آخر رسیده ام/
در این کوچه دری است/ چه کنم؟ در را که باز کنم/ تو خود هزار دری (ص 27)
مفهوم هزار در با معبود درست جور در نمی آید تخته یا آهن با ظرافت قلب یک معشوق!
و شعرهائی هم هستند که انگار شاعر بر بلندی ایستاده و موعظه می کند.
*دستم را بگیر تا آرامشی/ خداگونه/ وجودم را/ بگیرد (ص 72)
* عزیز من؛/ چرا دگر/ به دست های من/ نظر نمی کنی؟/ دست هایی که به امید تو/ رو به آسمان بلند می شوند/ دست هایی
که گاه گناه می کنند. (ص 74)
*نَفسَت/ یا/ نَفَسَت/ کدام است که/ آتشم می زند؟ (ص 17)
و بعضی از شعرها توضیح واضحات است.
*ای کاش/ چرخ/ اختراع نشده بود/ شاید دیگر کسی/ چوب/ لای چرخ من/ نمی گذاشت. (ص 75)
*با دعا، صلوات/ آب/ آینه/ قرآن/ راهیت کردم تا بدانی/ چشم دوخته ام به راه/ تا که باز آئی (ص 71)
*ما چه دانیم؟/ ندانیم/ همین بس که/ دانیم/ تو خدائی (ص 70)
اما عیب ها را گفتیم هنرش نیز بگوئیم. شعرهایی در کتاب است که نوید پدید آمدن دو شاعر جوان را می دهد؛ به نمونه هایی
از این شعرها توجه می کنیم:
*دور افکارت حصار بکش وسوسه ام می کند.
*کیستم؟/ شاید کوبه ای قدیمی/ که بر در چوبی و کهنه تاریخ، معلق است/ منتظر دستهای تو/ که به ظرافت بنوازیش
*تو رؤیای کدامین/ ذهن زیبایی؟/ که از هر در که
می آیی/ نمی یابیم
*شعر/ از جان من آفریده می شود/ تا دستمالی خیس/ روی پیشانی تب دارم بگذارد.
*نقش بسته ای بر دلم/ ابدی و دیدنی/ مثل/ طرح آهوئی بر دیواره غار
*به دیدارت که می آیم/ دلم را/ با خود نمی آورم/ بیم آن دارم که پابندت شود
*بیقرار/ قرارمان/ شده ام
*خیالم/ شکفت/ آن دم/ که/ یادم/ در یاد/ تو بود.
*نمی دانم تو کیستی/ معجزه چیست/ اما؛/ دست هایم را که می گیری/ زبان شعرم/ باز می شود
*هنگامی توانستم بگویم:/ من/ که گفتم/ تو
*سردت شده است، تنم را/ آتش بزنم
کوتاه سخن اینکه دوستان نادیده من سخت محتاج خواندن و خواندن شعر امروز جهان هستند تا شعرشان از کاریکلماتور- جملات قصار- عدم منطق شعری- پند و اندرز و در سطح حرکت نکردن فاصله بگیرد و به شعر ناب نزدیک شود.

