تبليغاتX
تبلیغات X
تبلیغات X
روزنامه عصر مردم

اخلاق روزه­داری


ایستاده­ای در صف نان! و بعد به صف ترحلوا می­روی و گاهی هم در صف کله­پاچه می­ایستی! بعضی از دیگر روزه­داران هم در جلو یا پشت سر تو در صف ایستاده­اند! فرصتی است تا گوشت حرف­های نشنیده­ای را بشنود و یا گله و شکایتی از روزگار، سیاست، اقتصاد و... بشنوی.
پچ­پچ­ها از در گوشی گذشته، گاه از ته صف هم صدای مرد یا زنی به گوش می­رسد! مردشویشان ببرد، سیر هم نمی­شوند، با اتومبیل چند میلیون تومانی آمده برای افطار نان سنگک و کله­پاچه بگیرد! بگو مرد حسابی تو که ندار نیستی برو مرغ بخور، کباب بخور...!
مرد آرامی که تاکنون صدایشان در نیامده در پاسخ با لبخند تلخی و به طعنه می­گوید: کله­پاچه که از مرغ گرونتره خانم!! حالا برو بپرس یک چیش چنه؟ مغز چنه؟ این ناقابل «سیرابی» چنه...؟
آری! ظاهراً همه دهان بسته و روزه دارند، اما چشم و گوششان به این طرف و آن طرف است و مدام در رگ و پوست این و آن!
سوار تاکسی می­شوی! هنوز درست ننشسته­ای که جناب راننده با تغیر می­گوید: در را درست ببند! هنوز بلد نیستی در را ببندی؟ باز کن دوباره ببند! دوباره می­بندی، اما در بسته نمی­شود!
راننده دست دراز کرده، مثل اردشیر درازدست در را محکم می­بندد و شروع می­کند به غرغر کردن! ای آقا! در هم که در نیست!
هزار ماشاءالله مثل در قلعه خیبره! روز اول قفلش خراب شد و دیگه درست نشد...!
راننده به تو مجال نمی­دهد که آب دهانت را قورت بدهی!
دستمال ظاهراً ابریشمی بلندی از جلو داشبورد برداشته عرق پیشانی­اش را پاک می­کند و دوباره دستمال را پرت می­کند سر جایش و دوباره زبانش باز می­شود!
ای آقا! روزه­داری هم روزه­داری قدیم قدیما! دو لقمه آبگوشت از سر شب تا غروب روز دیگر تو را سر پا نگه می­داشت! اما حالا هر چی بیشتر می­خوری، مثل این است که نخوردی!
درست می­گم!
مانده­ای چه بگویی. سری تکان می­دهی و سکوت و او باز هم تو را خطاب قرار داده می­خواهد تأیید حرف­هایشان را با صدای بلند از تو بگیرد. مثل یک قاضی محکمه به دنبال اقرار است!
و تو مجبوری پاسخ دهی آری! شما درست می­گویید!
در میوه­فروشی هم به دنبال بعضی اتیکت نرخ­ها هستی که جناب حاجی چشم­غره­ات میره! سرت را پایین انداخته سؤال می­کنی حاجی! هلو کیلو چنده!
و او پاسخ می­دهد! مگر اتیکت را نمی­بینی! و تو هر چه بیشتر توجه می­کنی کمتر چیزی عایدت میشه!
بالاخره اتیکت هلوها که افتاده زیر خیارها را شاگرد حاجی آقا بیرون نشانت می­دهد و به طعنه میگه! خدا حواس جمع بده 3 هزار تومن!
حالا نشسته­ای سر سفره افطاری و به سخنان یکی از جوانان که کارش را در چاپخانه از دست داده با 2 تا از رفقاش صبح اول وقت میره میدون، انگور و هلو و... می­خره! خودش میگه هلو می­خرم کیلو هفتصد تومان میدم 1500 تومن مغازه­دار میده 2500 تومن!
حرفش را باور نمی­کنی. اما او بر این گفته اصرار دارد و تو وقتی باور می­کنی که می­گوید سه نفریم روزی هر کدوم 50 هزار تومان درآمد خالص داریم!
آقای حاجی میوه­فروش سر گذر ما سالی یکبار به مکه مشرف میشه و سر وقت هم نمازش را در مسجد روبه­رو می­خونه. هلو می­خره کیلو 700 تومن می­ده 2500 تومن یعنی سه برابر و چندی!
او معتقد است اگر گران است نخرند! وقتی پول دارند حتماً می­خرند!
و اما بعد!
گویی بعضی­ها فراموش کردند که نماز و روزه آن هم در ماه مبارک رمضان برای خودسازی و آدم شدن است وگرنه دولا و راست شدن و شکم را خالی نگه داشتن بی­آنکه آثاری و خیراتی از آن بیرون آید نقض غرض است و خداوند چنین اعمالی را از بندگانش نمی­پذیرد!
مسلم است روزه­داری در همه یکسان نیست و هستند بسیاری از مردم مسلمان که چشم و زبان و گوششان هم روزه­دار است زیرا نیت به روزه کرده­اند نه نیت به گرانفروشی، غیبت، بدگویی و حرف­های ناسزا زدن.
امام علی (ع) می­فرماید: «همانا ستمگری و دروغ­پردازی، انسان را در دین و دنیا رسوا می­کند و عیب او را نزد عیب­جویان آشکار می­سازد، آنچه از دست رفت بازنمی­گردد. گروهی طالب باطلند و می­خواهند با تفاسیر دروغین، احکام خدا را دگرگون سازند، خدا آنان را دروغگو می­خواند!
از روزی بترسید که صاحبان کارهای پسندیده خوشحالند و کسانی که مهار خویش را به  دست شیطان دادند سخت پشیمانند!...»
و نیز در خطبه­ای دیگر می­فرماید:
«من اگر می­خواستم، می­توانستم از عسل پاک و از مغز گندم و بافته­های ابریشم، برای خود غذا و لباس فراهم آورم، اما هیهات که هوای نفس بر من چیره گردد و حرص و طمع مرا وا دارد که طعام­ لذیذ برگزینم. در حالی که در «حجاز» یا «یمامه» کسی باشد که به قرص نانی نرسد و یا هرگز شکمی سیر نخورد. یا من سیر بخوابم و پیرامونم شکم­هایی که از گرسنگی به پشت چسبیده و جگرهای سوخته وجود داشته باشد یا چنان باشم که شاعری گفت: [این درد تو را بس که شب را با شکم سیر بخوابی و در اطراف تو شکم­هایی گرسنه و به پشت چسبیده باشد...]

+ عصرمردم   سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389

چگونه از شهدا قدردانی کنیم!


وقتی حمزه عموی پیامبر (ص) در جنگ احد شهید شد، فرستاده خدا، خطاب به رزمندگان فرمود: او با دو بال در بهشت پرواز می­کند و این آیه شریفه را تلاوت کردند «ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل­الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون» [به آنان که در راه خدا کشته می­شوند مرده نگویید، زیرا آنان زنده­اند و نزد پروردگارشان روزی می­گیرند]
همین کافی است که بپذیریم و باور کنیم که شهیدان زنده­اند! شهید زنده بر ظاهر و باطن ما آگاه است و نیت خوب و بد ما را عیناً حس می­کند، چرا که به مقامی رسیده است که روح او جاری و فعال است!
و اما بعد!
زمانی ما می­توانیم در حد استطاعت از شهدا و خانواده محترم آنها تقدیر کنیم و کرامت آنها را حفظ نماییم که فلسفه شهادت و اهمیت وجودی آنان را در دفاع از حریم مقدس انقلاب و کشور برای مردم خوبمان تشریح و تحلیل کنیم. هر چند آنان در قلب مردم جای دارند، اما چه بسا از دیدهای مختلف ارزیابی­ها متفاوت باشد!
در این باب دو موضوع مرتبط با هم و بعضاً جدا قابل بحث­اند!
یکم، علل و انگیزه­ای که انسانی را مصمم در دفاع از ارزش­ها می­کند و این که باور مسلمانی تا چه میزان در تحریک و تهییج این تصمیم تأثیرگذار است.
دوم، نتایج حاصله از شهادت و تأثیرگذاری آن در تعاملات دینی و اجتماعی.
وقتی مرحوم دکتر علی شریعتی در نوشته­های خود آورد: «شهید قلب تاریخ است» برای اولین بار آن را روی بعضی از دیوارهای خوابگاه­های دانشجویی دیدم که به خط زیبایی و متفاوت از دیگر نوشته­ها دانشجویان را به تعمق در آن تهییج و تحریک می­کرد!
این آغاز تحریک یک باور بود!
اما وقتی امام راحل در بحبوحه جنگ تحمیلی خطاب به رزمندگان فرمودند: «من دست و بازوی شما را می­بوسم» می­توان میزان تأثیرگذاری خون شهدا را در پیشبرد اهداف اسلام و به گُل نشستن باور امت حس کرد!
وقتی مادری پاره تن خود را با افتخار به خاک می­سپارد و برای آن که دشمن خوشحال نشود، لبخندی هر چند تلخ بر چهره نمایان می­کند! مفهوم آن را می­توان با این جمله معروف یکی از مادران مقایسه کرد که در کتاب امیل «آموزش و پرورش» روسو آورده شده و آن این که وقتی یکی از سربازان یونان از جنگ به شهر بازگشته بود، مادری از آن سرباز سؤال کرد، ما در جنگ چه کردیم؟ آن سرباز پاسخ داد: هر دو جوان تو کشته شدند! مادر با عصبانیت رو به سرباز کرد و گفت: «احمق من نگفتم ما در جنگ چه کردیم؟» روسو در این کتاب قصد داشته اهمیت نتیجه جنگ را بدینگونه یادآور شود!
اما تفاوت کار رزمندگان ما با سربازان یونان بسیار بود! آنها نتیجه جنگ چندان برایشان مهم نبود که داوطلبانه از مرزهای مین­گذاری شده عبور می­کردند بلکه عاقبت به خیری هدف اولیه آنها بود. این که به افتخار شهادت نائل شوند، نه صرفاً برای ورود به بهشت، بل برای رضای خدا!
آنها عاشق خدا بودند نه فقط خداخوان یا خداجو! بل عاشق خدا بودند!
فقط یک عاشق می­تواند چنین باشد که از جان و دل بگذرد و حجله را رها کرده به جبهه برود! جایی که نه بالاپوش در سنگرهای سرد و گرم بود و نه زیرانداز!
تاریخ­نوسان آورده­اند که ناپلئون خطاب به سربازانش می­گفت، تلاش کنید که در راه وطنتان کشته نشوید، بلکه بگذارید سربازان دشمن در راه وطنشان شهید شوند!
گرچه این سخن به مذاق سربازان شیرین آمد، اما گرفتن انگیزه شهادت از آنها موجب شکست ناپلئون در جنگ واترلو شد!
اما پیامبر (ص) گرامی اسلام خطاب به رزمندگان مسلمان فرمود: «اگر بکشید به بهشت می­روید و اگر هم کشته شوید به بهشت می­روید!»
بهشت در واقع دروازه ورود به تقوی و پرهیزگاری و کمال انسانی است! قبل از آن که جایگاهی مرفه و دارای آب و نان­های فراوان و شیر و عسل باشد! بهشت وقتی با شهید پیوند می­خورد، دنیایی از کمال انسانی، شجاعت، گذشت و فداکاری، جوانمردی، ازخودگذشتگی و عدم تعلق به دنیا و دنیاداری را به نمایش می­گذارد!
بلاشک علل پیروزی مسلمانان در مقابله با دشمنان سرسخت و تا دندان مسلح همین انگیزه قوی شهادت بود!
چراغ شهداء نیاز به فتیله و نفت و یا نیروی برق ندارد. آن چراغ پیوسته در روح و روان آدم­ها روشن است و از آنها چهره­ای زیبا و دوست­داشتنی به نمایش می­گذارد! کافی است صورت مسأله را دوباره طرح کنیم!
دشمن بعثی تا پشت دروازه­های آبادان و نیمه­های شهر خرمشهر پیش آمده!
ارتش بازسازی نشده و دارای تجهیزات فرسوده و بی­انگیزه قادر به دفاع نیست!
تانک­های صف­آرایی شده در پشت مرز خرمشهر به علت زنگ­زدگی آمادگی شلیک ندارند!
صدام بار دیگر سودای قادسیه­ای دیگر را به زعم خود در سر دارد!
مردم روستاها و شهرهای مرزی آواره شده، عده­ای به اسارت درآمده و کودکانی بی­سرپرست در جاده­ها و خیابان­ها زیر بمباران توپ­ها و هواپیماها و خمپاره­هایی که مدام شلیک می­شوند، راه به جایی نمی­برند!
در چنین شرایطی، آیا جز انسان­های مؤمن و فداکار و همنوع­دوستانی که برای نجات هموطنان خود به آب و آتش زدند و از مرز شهادت هم گذشتند، خاطره­ای و یادی از کسان دیگر داریم؟
حال خدای ناکرده اگر بار دیگر دشمنانی از دورتر مرزها بخواهند به این آب و خاک حمله­ور شوند، جز شهادت­طلبان، کسانی قادر خواهند بود جلو آنها بایستند؟
آیا این که آمریکا و ایادی اروپایی­اش جرأت حمله به ایران ندارند جز آن که از شهدای ما درس آموخته و در هراسند و نتیجه جنگ را به نفع خود نمی­دانند مورد دیگری آنها را از این تهاجم بازمی­دارد!
آری نه فقط دست و بازوی شهدا را می­بوسیم بلکه یاد و خاطره آنها را نیز از یاد نمی­بریم! چرا که عشق فراموش شدنی نیست!
به این شعر که از دل برآمده و بر دل می­نشیند کمی توجه کنیم!
تا ز بر خاکی ای درخت برومند
مگسل از این آب و خاک رشته پیوند
مادر توست این وطن که در طلبش خصم
نار تطاول به خاندان تو افکند
تاش نبرده اسیر و نیست بر او چیر
ادامه در ستون روبه رو
ادامه از ستون روبه رو
بشکن از او یال و برز و بگسل از او بند
آتش حب­الوطن چو شعله فروزد
بر دل مؤمن کند به مجمره اسپند!
آری حب­الوطن من­الایمان از فرمایشات گهربار پیامبر گرامی است و چرا نباید دوستی وطن در ذهن و زبان و باور ما تقویت شود!
چرا نباید به هر بامداد و شامگاه در آغاز نماز جماعت به یاد شهداء در هر مسجدی پرچم ایران عزیز بالا و پایین شود؟
چرا سوژه­های نوین را برای گرمی یاد و خاطره شهداء به کار نمی­گیریم؟
مگر نه این که امنیت کنونی ما و حریت و آزادگی و استقلال­مان در گرو خون شهداست!
اگر دوران­ها و بابایی­ها و دیگر عزیزان شهید نبودند، ما می­توانستیم آزادانه از خیابان عبور کنیم یا در پیاده­روها قدم بزنیم؟
کشورهای همسایه و آوارگی­های پی­درپی را در ذهن مرور کنیم ما به لحاظ مرزی با آنها فاصله­ای نداریم. اما انقلاب ما را متفاوت کرد. رهبری به ما مصونیت بخشید!
همان که اسلام گفت: «فاستقم کما امرت»
والسلام

+ عصرمردم   سه شنبه نوزدهم مرداد 1389

الگوپذیری یا نصیحت­پذیری!


مادری که فرزند خود را نزد پیامبر اسلام آورد تا به او سفارش کند زیاد خرما نخورد، پیامبر (ص) خطاب به آن زن فرمود: «من هم­اکنون در حال خرما خوردنم گفته من تأثیر ندارد، برو وقت دیگر بیا...»
آنچه در واقع از طریق پیامبران الهی در میان امت­ها و جوامع مختلف تأثیرگذار بوده بیشتر الگوپذیری و نمود شخصیتی یا عملکرد آنها بوده است تا نصایح و پند و اندرزها!
به همین دلیل است که خداوند در قرآن خطاب به ریاکاران فرموده: «اَتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسکم» [آیا مردم را امر به نیکی می­کنید و خود فراموش کرده­اید؟]
و نیز در آیه دیگری اشاره به همین موضوع دارد که: «لم تقولوا ما لایفعلون» [نگویید سخنانی که به آن عمل نمی­کنید!]
این مقدمه را از آن رو متذکر شدم که بگویم جامعه ما بیشتر مخاطب سخنان و شعارها بوده است تا الگوپذیری. هرچند طی قرن­ها ما مسلمانان و به ویژه شیعیان تحت تأثیر الگوهایی چون پیامبر گرامی اسلام و ائمه معصومین سلام­الله علیها بوده­ایم، لیکن توقع مردم بعد از پیروزی انقلاب اسلامی از مسئولین کشور این است که بیشتر الگو باشند تا ناصح، خوشبختانه از این که در جمع مردم مسلمان ایران و جهان برای جمعیت بسیاری امام راحل و مقام معظم رهبری الگوی مذهبی هستند شکی نیست، اما کمتر شاهدیم که نسبت حداکثری مدیران، الگو شدن و الگوپذیری را رعایت کرده باشند!
وقتی سخنی خطاب به مردم گفته می­شود که به آن عمل نمی­شود و یا این که عقلاً قابل پذیرش نیست، آن شخص هر که باشد الگو نمی­شود مگر برای کسانی که به همان وضع و نسبت از وی تبعیت می­کنند. به عنوان مثال فلان وزیر یا مدیرکل اگر آمار غلط داد یا دروغ گفت یا مطالبی را به شیوه تبلیغاتی بر زبان آورد که مردم عقلاً و شرعاً در پذیرش آن دچار وهم و اشتباه و یا تردید می­شوند، بی­شک معاونان و در سلسله مراتب اداری بقیه هم به همین وضع آن گفتار و اعمال را تکرار می­کنند، اما اسوه حسنه نیستند و مردم مگر در عدم رعایت مقررات و قوانین الگوپذیر نخواهند شد!
باز هم مثالی از قرآن کریم می­آورم: خداوند خطاب به پیامبر (ص) می­فرماید «پیامبر را برای شما سرمشق نیکو قرار دادیم»
فلسفه ولایت فقیه و اصولاً ولایت و تولی و تبری هم صرفاً الگوپذیری است. بدین معنی که چون خداوند «الله» الگوی حسنه در نظام­مندی آفرینش و همه مطلق حسنات و نیکی­هاست الگوست و چون پیامبر (ص) از خداوند تبعیت می­کند «الگوست» و نیز چون اولی­الامر از خدا و پیامبر (ص) تبعیت می­کند او هم الگوست یعنی همان اسوه حسنه!
حال سؤال اینجاست که اگر مدرسه و دانشگاه، حوزه و مسجد و تکایا، همه و همه خوب کار کرده باشند که الگو شده باشند ما نباید شاهد بسیاری از گناهان، جرایم و خلاف­ها باشیم!
نتیجه این که به اندازه کافی شعار داده­ایم، نصیحت کرده­ایم، سفارش و توصیه و بخشنامه هم انجام شده اینک زمان عمل به گفته­هاست، زمان رفتن به سوی پرهیز از دروغ و ریاکاری است، در ساختار سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ما نیاز به پاکسازی داریم.
پاکسازی شبیه به سال 57-58 با این تفاوت که می­باید کلاً از طرف افرادی انجام شود که خود آلوده به مسایل مالی، سیاسی و اخلاقی نباشند!
آنچه امروز جامعه ما از آن رنج می­برد و دچار خسران و خسارت شده دروغ و ریاکاری است!
دروغ مادر تمام انحرافات و بدی­هاست و دروازه ورود به خلافکاری و جرایم است!
فلسفه وجودی نماز و نیایش به درگاه الهی باز داشتن از فحشاء و منکر است.
«ان الصلوه تنهی عن الفحشاء والمنکر» [به راستی که نماز «انسان» را از فحشاء و منکرات باز می­دارد!]
اگر جز این باشد، نماز بی­حاصل و بی­نتیجه می­شود!
نمازخوان­ها و روزه­دارانی می­توانند در جامعه تأثیرگذار باشند و در تعاملات اجتماعی شاخص که الگو شده باشند! الگوی تقوی و پرهیزگاری و صداقت و پاکدامنی!
شاید بی­مناسبت نبوده که در قرن­ها پیش شاعری پارسی­گوی از سلک شاعران نخستین سروده است:
«گر آنها که می­گفتمی کردمی
نکو سیرت و پارسا بودمی...»
و یا شاعر معروف دیگری اشارتی ظریف و شفاف دارد که: «دو صد گفته چون نیم کردار نیست»
سعدی علیه­الرحمه نیز به نیکی از الگوپذیری و الگو شدن عالمان عامل یاد کرده است:
«...باری درخت علم ندارد به جز عمل
با علم اگر عمل نکنی شاخ بی­بری
از صد یکی به جای نیاورده شرط علم
وز حب جاه در طلب علم دیگری
مردان به سعی و رنج به جایی رسیده­اند
تو بی­هنر کجا رسی از نفس­پروری
علم آدمیت است و جوانمردی و ادب
ور نه ددی به صورت انسان مصوری»
و نیز سنایی هم اشارتی ظریف دارد:
ادامه در ستون روبه رو

 

+ عصرمردم   یکشنبه هفدهم مرداد 1389

باغ یا داغ


روی دیوار تک­اتاق کاه­گلی که به هر شبانه­روز کنده­های تر نیم­سوز از پی تا سقف آن را به رنگ سیاه و قهوه­ای رنگ­آمیزی کرده بودند، بیل، قیچی، داس، علف­کن و... آویزان بود و جای هر کدام ثابت!
اتاق به موزه­ای می­مانست که در آن جز چند فرش دستباف از نوع گلیم سوراخ شده توسط جرقه­های اجاق، یکدست رختخواب جمع و تا شده در گذر سالیان و کاسه کوزه­های رویی و سفالی چیز قابل توجهی پیدا نمی­شد!
مردی که تمام سالیان عمر را با درختان انجیر گذرانده و با تک­تک آنها در چهار فصل سخن گفته و درد دل کرده به هر پگاه با طی مسافتی دو ساعته در سربالایی کوهستان، مشتاقانه چنان دویده که بتواند نماز صبح را در کنار برکه آخرین بخواند و نان خشکی را در جوی آبی که از آن بالا روان بود برای جویدن تر نماید!
در آن زمان که قریب به 50 سال پیش را به یاد می­آورد، درخت آنچنان مقدس بود که باغ برای باغبان که خود باغدار هم بود، باغ بود چرا که هوای باغ نه در فضای مشجر که در دل، روح ناآرام را به آرامش می­برد و ذوق دیدار پنجه­های کریم هر دستی را فواره خواهش می­کرد!
بدان سبب باغ­ها ماندند و داغ­ها نه!
و اما امروز، باغ برای باغدار داغ است هر چند باغ­نشینان را کوتاه فرصتی است تا از سایه درختان و وزش نسیم در پیچ و تاب شاخه­ها بویی دیگر را به مشام جان رسانند!
بویی غریب که هیچ سنخیتی با بنزین و گازوئیل­های سوخته ندارد!
بویی که از روی ترانه قناری­ها و بلبلان کوهی عبور کرده نسترن­های روی پرچین را لمس نموده پیام­آور آفرینش خداوندی است!
و اما بعد!
داستان باغ­های قصردشت زخم کهنه­ای است که هر از چندی به آن نیشتر زده می­شود لیکن مرهمی بر آن داغ گذاشته نمی­شود.
چند سال پیش گفته شد شهرداری شیراز ملزم شده بخشی از باغ­ها را به فضاهای فرهنگی اختصاص دهد.
بعد از آن عنوان شد، شهرداری باغ­ها را می­خرد و خود آنها را اداره می­کند.
در طول دوران چندین ساله شورای شهر هم بارها جلسات مکرر و بی­نتیجه­ای در خصوص باغ­های قصردشت و نحوه صدور مجوز برای تغییر کاربری آن تشکیل داد و اعضای محترم با صرف هزینه بسیار بارها و بارها در جلسات مختلف سخن رانده و اظهارنظر کردند!
به گونه­ای که ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه در کار بودند و کاری نکردند و شد داستان آفتابه لگن هفت دست شام و ناهار هیچی!
بماند!
هم­اینک شاهد سوختن و ذغال شدن درختان کهنی هستیم که یا ناشی از خشم باغدار است و یا خشکسالی و بی­آبی و یا آتش سیگار رهگذری بی­خیال!
به هر تقدیر، از این که شهر شیراز در گذشته­های دور و نزدیک به داشتن باغ­های سرسبز شهرت داشته و بیش از سه چهارم ساختمان­های کنونی شهر در دل باغ­های کوچک و بزرگ گذشته بنا شده­اند، بیان تازه­ای نیست.
لیکن هر آنچه «از آن سموم که بر طرف بوستان گذشته» باقی­مانده اگر بناست حفظ شود، با وعظ و سخنرانی و قول و قرارهای بدون پشتوانه حفظ نخواهد شد!
باغ عاشق می­خواهد، کسی که درخت را مقدس بشمارد و به جانش بسته باشد.
باغ آب، کود و کارگر می­خواهد تا در 4 فصل برای حفظ آن از آفات و بلیات ارضی و سماوی و سوداگران اره برقی به دست، هزینه شود!
باید کاری کرد که باغداران دلخوش به این عشق و تعشق باشند!
باغ متولی می­خواهد، اگر وقف شود اوقاف، اگر فروخته شود شهرداری!
اگر صاحبانشان ملزم به نگهداری شوند ما به ازاء می­خواهد زیرا بسیاری از آنها توان و انگیزه نگهداری آن را ندارند!
باغ­های قصردشت نه میوه­ای دارند آنچنان که هزینه نگهداری­شان تأمین شود و نه سایه­شان خریدار دارد.
آنچه می­تواند کمی از آلودگی­های زیست­محیطی شهر شیراز را با تولید اکسیژن تأمین کند در واقع همین باغ­ها و فضای سبز هستند!
صد سال طول می­کشد تا یک درخت صد ساله سر پا ایستاده تماشایی شود.
یک دقیقه اره برقی بن آن را قطع می­کند و روز بعد جز فضای خالی از آن همه زیبایی چیزی نمی­ماند!
این همه خرج می­شود تا نهالی کاشته شود با سیستم آبیاری قطره­ای آن هم در دل سنگلاخ­های کوهستان، هیچ معلوم نیست، این نهال­ها بتوانند در این خشکسالی­ها با هزینه­های زیاد دوام بیاورند!
وقتی نمی­توانیم ریشه در اعماق­ها را حفظ کنیم چگونه ریشه­های نورس را حفظ خواهیم کرد؟
والسلام

+ عصرمردم   سه شنبه دوازدهم مرداد 1389

بیا تا گل برافشانیم...


«به بهانه اعیاد شعبانیه»


ادامه مطلب
+ عصرمردم   جمعه یکم مرداد 1389
Copyright © 2008-2009 Asremardom Daily Newspaper . All rights reserved.
Designing & Supporting By Sh.Sharghi